دل‌مان گرفت بی‌خود

این روزها کتاب زیاد می‌خوانم. بلاگ زیاد می‌نویسم. به مردم بیش‌از حد لبخند می‌زنم و سعی می‌کنم شهروند خوبی باشم. سعی می‌کنم از این‌که در کشور خودم شهروند درجه یکی هستم لذت ببرم از زندگی‌ام. دلتنگی‌هایم را پنهان می‌کنم در تاریکی شب و دل‌خوش به شنیدن صدایی می‌شوم که باید در آغاز سال ۲۰۱۱ می‌شنیدم‌ش. این روزها دلم می‌خواهد جای هولدن می‌بودم. خصوصا آن‌جا که می‌گوید:

“Among other things, you’ll find that you’re not the first person who was ever confused and frightened and even sickened by human behavior. You’re by no means alone on that score, you’ll be excited and stimulated to know. Many, many men have been just as troubled morally and spiritually as you are right now. Happily, some of them kept records of their troubles. You’ll learn from them—if you want to. Just as someday, if you have something to offer, someone will learn something from you. It’s a beautiful reciprocal arrangement. And it isn’t education. It’s history. It’s poetry.”

― J.D. Salinger, The Catcher in the Rye

شگفت‌انگیز است، نه؟ بعد از گذشت این‌همه سال و بعد از خواندن این همه کتاب، هنوز هم با خواندن ناتور دشت سالینجر و سرگذشت هولدن موهای بدنم سیخ می‌شود و با خودم می‌گویم چطور ممکن است که یک نفر این‌قدر زیبا بنویسد؟ حاضرم در یک جزیره تنها باشم و سال‌ها تنها زندگی کنم اما این کتاب لعنتی با من باشد.

پ.ن۱: این مینیمال نیمه شخصی را برای از بین بردن دلتنگی نوشتم و حالا هم خوبم.

پ.ن۲: بعد از نوشتن مطلب قبل (پایین) بسیاری از دوستانم حضوری و در فیس‌بوک به من تاختند و حرف‌ام را رد کردند اما هنوز خوشحالم، چون حداقل نصف‌شان هم حرفم را تایید کردند و من هم به آینده امیدوار شدم.

پ.ن۳: ادامه مطلب هم ندارد (همیشه تنبلی‌ام می‌آید که این فیچر «کانتینیو ریدینگ» را در بین کدهای این قالب پیدا کرده و پاک‌ش کنم.)...
Continue reading...

زمان آن رسیده که همه باهم کار کنیم

کابینه جدید اشرف غنی

معروف‌ترین جمله‌ای که از جی اف کندی نقل قول می‌شود این است که: «نپرسید که دولت برای شما چه می‌کند. از خودتان بپرسید که شما چه کاری می‌توانید برای دولت انجام دهید؟» فقط کافی است که کمی عمیق‌تر به این جمله رئیس جمهور فقید آمریکا فکر کنیم تا به این نتیجه برسیم که «ما» در افغانستان نه به «دولت» کمک می‌کنیم و نه حتی به «خودمان» و آینده‌ی «فرزندان‌مان». مسئله‌ای که مهم است، این است که ما بعد از انتخاب دولت همه مسئولیت‌ها را می‌اندازیم گردن مسئولین. اما آیا تا به حال با خودمان فکر کرده‌ایم که ما چه کاری می‌توانیم برای دولت انجام دهیم؟ هر کاری. بله هر کاری که فکرش را بکنید.

اگر به دنبال پاکی و سرسبزی شهرمان هستیم، بهتر است که پیش روی خانه‌ی خودمان را پاک نگاه کرده و سالی چند نهال در شهر یا اطراف شهر غرس کنیم. اگر به دنبال امنیت هستیم، می‌توانیم یا خودمان عضو نیروهای امنیتی شویم یا اعضای خانواده‌مان را به این‌کار ترغیب کنیم. اگر شرایط عضویت در نیروهای امنیتی را نداریم می‌توانیم با اندکی پول، یا کمک غیر نقدی، یا حتی تشویق‌های معنوی از آن‌ها، به خودمان، خودشان، دشمنان‌مان و به دنیا ثابت کنیم که نیروهای امنیتی افغانستان نه از روی بیکاری، بلکه از روی عشق به وطن جذب ارتش و پولیس و امنیت ملی شده‌اند.

فرهنگ را می‌شود با نوشتن، با برگزار کردن مراسم‌های خوب (مثل جشن هم‌دلی که در نوروز امسال برگزار شد)، با تشویق کردن مردم و از همه مهم‌تر با «بافرهنگ بودن» خودمان دوباره ایجاد کرد. می‌گویند «نظام سیاسی را می‌توان یک شب‌ه تغییر داد. نظام اقتصادی را می‌توان در یک هفته یا یک ماه تغییر داد، اما فرهنگ و سواد مردم را نمی‌توان به سادگی تغییر داد و این زمانی در حدود یک نسل نیاز دارد.» اما من می‌گویم چرا نمی‌شود؟ چرا نشود؟ شاید زمان نیاز داشته باشد، اما اگر خوب باشیم و خوب عمل کنیم…. ...
Continue reading...

عروس فیروزکوه

FiroozKoh-Bride

این داستان را تابستان پارسال، در ماه سنبله نوشتم. حدود یک‌ماه بعد از آن‌که طالبان نوعروسی را در ولایت غور به همراه شوهر و تعدادی دیگر از اعضای فامیل‌ش به رگبار بستند و کشتند. اما این داستان تا همین چند شب پیش در گوشه‌ای از فضای کامپیوترم افتاده بود تا این‌که وقتی شنیدم که به تازگی و این‌بار در ولایت غزنی بازهم تعدادی از هزاره‌ها را ربوده‌اند، که بعد از ربودن آن ۳۱ نفر در زابل و آن ۲۰ نفر در دایکندی اتفاق افتاده، بیشتر مصمم شدم تا این داستان را در فضای آن‌لاین منتشر کنم. داستان گرچه به نوعی حساسیت برانگیز به نظر می‌رسد و رنگ‌وبوی سیاسی-قومی دارد، اما از آن‌جایی که بیان‌گر واقعیت‌های امروز جامعه افغانستان است، بنابراین ترجیح دادم که منتشرش کنم، حتی اگر باعث شود که به من برچسب‌های قومی یا مذهبی بزنند. لازم به تذکر نمی‌دانم که خودم شخصا از تمام این‌بازی‌های قومی و نژادی مبرا هستم و هیچ‌گونه تبعیضی بین افراد قائل نیستم. و هم‌چنین ناگفته واضح و مبرهن است که گرچه سوژه داستان واقعی است و هنوز هم می‌تواند در گوشه‌ای از افغانستان اتفاق بی‌افتد اما این فقط یک داستان تخیلی است و ربطی به حادثه اصلی که در تاریخ دوم اسد سال ۱۳۹۳ افتاد ندارد. هرگونه تشابه اسم، مکان، زمان، یا اتفاقات داستان با حادثه اصلی تصادفی بوده و لزوما بازتعریف آن حادثه دردناک نمی‌باشد....
Continue reading...

مسافران ما را به خانه برگردانید

release-of-31-people-abducted

به تازگی در بین کاربران افغان شبکه‌ی اجتماعی فیس‌بوک چالش جدیدی به راه افتاده که در آن کاربران عکس بالا (یا عکس مشابه به آن، مثلا عکسی از خودشان با کاغذی به دست که در آن خواسته شده 31 مسافر هزاره‌ای که در شاه‌راه قندهار – کابل ربوده شده بودند، آزاد شوند) را در صفحه‌ی خودشان به اشتراک می‌گذارند، مطلب کوتاهی می‌نویسند و سپس از چند دوست دیگر خود دعوت می‌کنند که عین کار را انجام دهند. من هم از طرف چند نفر از دوستانم به گذاشتن این عکس دعوت شدم. از ‌آن‌جایی که به نظر من این موضوع مختص به کدام گروه خاصی نیست و این معضل، معضل مشترک تمام افغانستان است، من هم به این دعوت لبیک گفتم و طی آن از تمام دوستانم که آن پست فیس‌بوکی را می‌دیدند دعوت کردم که این کار را انجام دهند و صدای مشترکی شوند برای آن مسافران بخت برگشته‌ای که تنها گناه‌شان بی‌گناهی بود.

این چالش جدید فیس‌بوکی، مثل تمام راه‌های مدنی و صلح‌طلب دیگر، راه خوبی‌ست اما راستش را اگر بخواهید، حتی به این راه هم اعتماد ندارم که بتواند کاری از پیش ببرد. چون از حدود یک ماه و نیم به این طرف که آن مسافرین بی‌گناه در بند هستند تا امروز بسیاری از شهروندان عادی، اعضای جامعه‌ی مدنی، نهادهای ناظر بین‌المللی، و دیگر گروه‌های فشار، هر کاری که می‌توانستند کردند و هر بیانیه‌ای هم که می‌توانستند چندین بار صادر کرد‌ند. در این مدت چیزی حدود پنجاه راه‌پیمایی، گردهمایی، و تجمع در سرتاسر افغانستان و دیگر نقاط جهان شکل گرفته و چندین مراسم دعاخوانی برای سلامت حال مسافرین برگزار شده است. معتبرترین رسانه‌های دنیا چندین گزارش در این باره نشر کرده‌اند. خلاصه کارهای زیادی از طرف آن‌هایی که قدرت کافی و مستقیم برای آزاد کردن گروگان‌ها ندارند صورت گرفته است. اما رهبران سیاسی کشور، آن‌هایی که قدرت را قبضه کرده‌اند، تا به حال کار درخور توجهی انجام نداده‌اند. این رهبران قدر قدرت…...
Continue reading...

دلخوش به فیس‌بوک نباشیم

در سال ۲۰۰۷ هم اتفاق مشابهی در کردستان عراق افتاد. آن‌ها فقط جسد «دعا» را از زیر تایر موتر رد نکردند و به آتش هم نکشیدند، دیگر مابقی‌اش همین اتفاق کابل بود. با مشت و لگد به جانش افتادند و آخر هم با بلوک بر سرش کوبیدند. اما کشته شدن «دعا» با کشته شدن «فرخنده» یک فرق عمده‌تری داشت. بعد از کشته شدن وی همه برای دستگیری قاتلین و آموختاندن درسی به دیگر مردم بسیج شدند. از حکومت اقلیم کردستان گرفته تا فعالین جامعه مدنی، مردم عادی و حتی گروه‌های تروریستی مثل جماعت الانصار السنه، و دولت اسلامی که آن زمان شاخه‌ای از القاعده بود.

«دعا خلیل اسود» (Do’a Khalil Aswad) دختر هفده‌ ساله‌ای اهل کردستان و متعلق به مردمان یزیدی (ایزدی) بود. او عاشق یک پسر مسلمان می‌شود و از خانه فرار می‌کنند و به نزد بزرگان قریه می‌رود. بعد از اینکه بزرگان قریه به او اطمینان می‌دهند که پدرش با ازدواج او موافقت کرده است او به سمت خانه حرکت می‌کند تا به خانواده‌اش بپیوندد. اما بی‌خبر از این‌که کاکازاده‌ها و دیگر اقوام «غیرتی‌»اش کنار خانه‌ی پدر منتظر او هستند. کاکازاده‌ها «دعا» را می‌گیرند و در همان سرِ سرک با مشت و لگد و سنگ و بلوک لگدسار و سنگ‌سار می‌کنند تا این‌که سرخی خونِ بدنِ دعا حتی سرخی پیراهنی را که همان لحظه به تن داشته‌ است را بی‌معنی می‌کند. «دعا اسود» کشته می‌شود اما …....
Continue reading...

آقا اصلاً من کافر!

hamdeli

آقا اصلا من کافر! همین جا هم علناً اعلام می‌کنم که اگر قرار باشد من به خاطر برگزاری جشن سال نو خورشیدی (نوروز) که قدمتی چند هزار ساله دارد کافر شوم، همان به که بشوم. شما هم دست‌تان خلاص. یا نگاهم کنید که دارم از برگزاری جشن نوروز و جشن طبیعت و جشن بهار لذت می‌برم، یا هم بیایید مرا بکشید تا هم خیال خودتان راحت شود و هم خیال من.

یعنی حاضرم بمیرم اما از جشن نوروز و تجلیل از آمدن «بهاری نو، سالی نو» نگذرم.

ادامه مطلب هم اصلا ندارد. اگر می‌خواهید کامنت بگذارید بر روی ادامه مطلب کلیک کنید :-)...
Continue reading...

دیالوگ‌ها – ۱

«نامش رحمت‌الله است ولد عبدالله.»

«نام خودت چی است.»

«سکینه بنت عبدالولی»

«زندانی چی تو میشه؟»

«شوهرم است.»

«جرمش چی است؟»

«بی‌گناه است قاضی صاحب، بخدا بی‌گناه است.»

«کلگی دَ زندان بیگناه هستن. مه به ای چیزایش کار ندارم. به چی جرم زندانی شده؟»

«د اردوی ملی بود. زیاد طالب کشته بود. باز یک روز گرفتنش که چرا سر خود مردم ملکی را کشتی. مردم مُلکی خو اسلحه ندارند. رحمت الله طالب کشته بود.»

«چند محکمه گذرانده؟»

«دوتا. ای محکمه‌ی سومش است. حالی یک سال میشه که به زندان افتیده اما تا حالی فقط دو محکمه برش گرفتند.»

«محکمه‌ی سوم؟ خیره جور میشه انشالله.»

«صد دفعه درخواست کرده. او درخواست کرده. مه درخواست کردم. مگم هربار که عریضه نوشته می‌کردیم گم می‌شد.»

«ای دفعه چرا گم نشد؟»

«عذر کردم، زاری کردم. قسم‌شان دادم. کُل کارمندای محکمه حالی مره می‌شناسن.»

«کم گریه کو، هیچ صدایت فامیده نمیشه. چی گفتی؟»

«گفتم کل کارمندایِ محکمه حالی مره می‌شناسن»
...
Continue reading...

وحدت‌ها و ناوحدتی‌های سیاسی

تبصره ١: من اين‌جا چند سوال پرسيدم و چند نظر دادم. نمي خواهم كسي فكر كند كه من از اين روش استفاده كردم تا ثابت كنم كه من آدم ملي‌گرايي هستم چون من واقعا آدم ملي‌گرايي هستم و نياز نيست كه آن‌را ثابت كنم. دوستان نزديكم همه اين را مي‌دانند. به نظر من يك هزاره‌ي موفق و خوب با همه افغانستاني‌ها بهتر از يك هزاره‌ي موفق و فقط خوب با قوم خودش است.

تبصره ٢: استاد علي اميري (يكي از شناخته شده‌ترين روشن‌فكران هزاره، كسي كه مي‌تواند بهترين تئوريسين جامعه آينده اين كشور يا حداقل قوم هزاره باشد) برخلاف انتظاري كه از وي داشتم، موضوعي را مطرح كرده بود كه در شان ايشان نبود. استاد اميري نوشته بودند (خطاب به ما نسل بعد از جنگ) كه شما سال ٧٣ كجا بوديد كه حالا از مزاري انتقاد مي‌كنيد؟ به نظر من اين درست نيست و انتقاد كردن و پرسيدن سوال حق مسلم ماست. اتفاقا اگر انتقاد نشود و يا سوالي درباره شهيد مزاري پرسيده نشود، مساله را شك برانگيز مي‌كند و به اين قضيه ماهيت قداستي مي‌دهد كه به دور از منطق است.

تبصره ٣: مخاطب اين نوشته من همه مردمي است كه اين را مي‌خوانند و نه فقط مردم هزاره. اين روش شناساندن افكار رهبران فقيد كشور از طريق كنفرانس‌هاي علمي و پژوهشي بايد روزي شروع شود. و مطئن باشيد كه اگر يك روز براي يكي از رهبران گذشته اين روش شروع شود، كم كم براي بقيه‌شان هم شروع مي‌كنند. آنوقت بعد از نشر چند كتاب مستند و دقيق و نشر چند مقاله مستددل و سخنراني‌هاي جدي و دقيق خواهيم ديد كه كدام رهبر در اذهان مردم زنده خواهد ماند و كدام يكي فراموش خواهد شد. اين گوي و اين ميدان….
...
Continue reading...

سیستم فاسد، وکلای غاصب

jahangir3

تصور کنید (حتی اگر تصورش هم جان و دل‌تان را به لرزه می‌اندازد) که شش فرزند دارید و هنوز خوشی تولد کوچک‌ترین فرزندتان ادامه دارد و شما هم با آرزوی تامین یک زندگی بهتر برای آن‌ها با تاکسی که دارید، به دنبال یک لقمه نان حلال برای دسترخوان‌تان در سطح شهر مسافرکشی می‌کنید. اما یک وکیل پارلمان، وکیلی که با حق رای مردمانی مثل خود شما به اینجا رسیده، با عجله‌ای که دارد موتر تاکسی شما را زیر می‌گیرد و هم‌زمان نه تنها حق رای دادن را بلکه حتی حق زندگی کردن را هم از شما سلب می‌کند تا به شما ثابت کند که رای‌تان را اشتباه به صندوق انداخته‌اید.

این دقیقا اتفاقی‌ست که دیروز، ۱۸ حوت برای مرحوم جهانگیر احمدزی، افتاد. جهانگیر، راننده تاکسی که برای خوشی همان شش فرزندش زحمت می‌کشید، ساعت ده صبح مسافرانی می‌گیرد و به سمت کوته سنگی حرکت می‌کند. متاسفانه در مقابل لیسه‌ی غازی، موتر رنجر زرهی بادیگاردهای «محمد اقبال صافی کوهستانی» در حالی‌که با سرعت زیاد در جاده خلاف جهت رانندگی می‌کرده، تاکسی جهانگیر را زیر می‌گیرد و او را به شدت زخمی می‌کند. طبق گفته‌ی شاهدانی که آن‌جا حضور داشته‌اند، وکیل صاحب ککش نمی‌گزد و حتی از موتر زرهی خود پایین هم نمی‌شود. بادیگاردها راننده مقصر را فراری می‌دهند و خودشان هم…...
Continue reading...

دخترک همسایه

Afghan-women-rights

حاجی زمانی مجاهد بوده و حالا روابط خوبی در دولت و جاهای دیگر دارد. همین روابط باعث می‌شود که یک شرکت خدماتی و به اصطلاح «لوجیستیکی» در کابل ایجاد کند. به شدت پولدار است و اکثر قرادادهای خرید مواد غذایی نیروهای آمریکایی در ولایات را می‌گیرد. او و یک حاجی دیگر در آن شرکت شریک هستند. حاجی تصمیم می‌گیرد برای قوی کردن روابطش با شریک خود دخترش را به پسر آن حاجی دوم که خاله نامش را نمی‌دانست بدهد. پسر حاجی دوم به قول خاله:«یک مرد کلان سن است که سه اولاد دارد. زنش مرده و اولاد کلانش ۱۴ ساله است.» و وقتی پرسیدم دختر حاجی چند ساله است گفت:«نوزده ساله.» چه می‌توانستم بگویم؟ موهای بدنم سیخ شده بودند. عصبانی بودم. در همسایگی ما اتفاق وحشتناکی در شرف وقوع بود و من هم کاری از دستم ساخته نبود. من که هرجا می‌نشینم از برابری حقوق زنان و مردان حرف می‌زنم. چه کار می‌توانستم بکنم؟ آیا دولت یا سازمانی حاضر می‌‌شد که پا درمیانی کند تا دختر حاجی نامادری پسری نشود که فقط پنج سال از او کوچک‌تر است و زن مردی نشود که می‌توانست جای پدر او باشد. آیا کاری از دستم ساخته بود؟ واقعا نمی‌دانستم. چرا دخترش را زد؟ خاله گفت:«چون گفته بود نمی‌خواهد زن آن مرد شود.» همین؟ خاله ادامه داد:«فقط همین. دخترک از دهانش برآمده که نمی‌خواهد زن پسر شریک حاجی شود. و البته وقتی که برادرش گفته بوده که مگر اختیار به دست توست، با برادرش با صدای بلند برخورد کرده و گفته بوده که بله اختیارم دست خودم است.» و همین باعث می‌شود که حاجی به شدت دخترش را بزند. دختر فرار می‌کند و حاجی او را گرفته و به خانه برده و بازهم می‌زند و سه روز هم او را در اتاقی بندی می‌کند و فقط برای نماز و رفع حاجت حق داشته که از اتاق خارج شود....
Continue reading...