برای دوستانی که فراقومی می‌اندیشند

در تمام این یازده سالی که در افغانستان هستم، امسال بیشتر از هر وقت دیگری احساسات قومی را در اطرافم احساس می‌کنم. حتی گاهی به خودم هم بدبین می‌شوم و فکر می‌کنم رفتارم نزدیک به قومی شدن است. خانم شهرزاد اکبر در مقاله‌ای به نام «سیاست، قومیت و راه دشوار دموکراسی در افغانستان» که برای روزنامه هشت صبح نوشته این رفتار را نقد کرده است. چه خوب است که ما بیشتر این روش و راه اشتباه را نقد کنیم و از عواقب بد آن بیشتر بنویسیم. اما انتقادی که من بر این مقاله و مقالات مشابه دارم این است که ما...
Continue reading...

فرمانده ممد سیاه و سربازانش امنیت راه بهشت را گرفته بودند

بودای بزرگ بامیان. مجسمه‌های عظیمی بودا که طالبان در سال ۲۰۰۱ تخریب کردند. قدمت این مجسمه‌ها به هزاروپانصد سال پیش می‌رسد

حدود یک‌ماه پیش شهر بامیان رسما به عنوان اولین پایتخت فرهنگی کشورهای عضو سارک معرفی شد. من هم مثل هزاران افغان دیگر به این شهر رفتم تا در مراسم شرکت کنم (گرچه رفتم اما شرکت نکردم). برای من و امثال من که به مناظر طبیعی به شدت علاقه‌مندیم، بامیان و بدخشان در مقام ویژه‌ای قرار دارند. اما به نظر من بامیان در کنار زیبایی‌های طبیعی، مناطق تاریخی و افسانه‌ای بسیاری هم دارد که به این ترتیب یک سر و گردن از بدخشان بالاتر می‌ایستد. بعد از سفر به بامیان، مطلب زیر را برای وب‌سایت پیوندگاه نوشتم. عین مطلب را در ادامه گذاشته‌ام، اما پیش از خواندن آن، این توضیحات را مد نظر داشته باشید: ۱. مسافران بهسود، دایکندی (سرزمین مادری من) و غور هم از مسیر جلریز رفت و آمد می‌کنند. مسافران این مناطق، خصوصا مسافران بهسود، بسیار به ندرت و فقط از روی مجبوری از مسیرهای دیگر استفاده می‌کنند چون بسیار دور می‌شود. ۲. پاراگراف سوم همان‌جایی را توصیف می‌کند که طالبان گاهی به جاده می‌برآیند، مسافران را پیاده می‌کنند و با پیدا کردن کوچک‌ترین مدرک (مثل کارت دولتی، کارت دانشجویی، شماره تلفن مقامات دولتی) آن‌ها را سر می‌بُرند. بله، نام آن‌جا دره جلریز است. ۳. به گفته بسیاری از دوستانم، بامیان گوشه‌ای از بهشت است که روی زمین افتاده. فرمانده ممد سیاه و سربازانش امنیت مسیر این بهشت را گرفته بودند....
Continue reading...

قهرمانان جلریز

علی (راست) و ابراهیم. نجات یافته‌گان نبرد جلریز. عکس از لس‌آنجلس تایمز. عکاس: علی لطیفی

به علی، خواهرزاده قوماندان «ممد سیاه» تلفن می‌زنم و آدرس را می‌گیرم. سر کوچه همان آدرس منتظرم ایستاده. باهم می‌رویم پیش ابراهیم و علی. عکس ابراهیم و علی را قبلا در لس‌آنجلس تایمز دیده‌ام. سلام و علیک می‌کنیم و وارد اتاق می‌شویم. یک خبرنگار و یک عکاس هم می‌آیند و علی و علی و ابراهیم شروع می‌کنند به تعریف کردن واقعه جلریز. وحشتناک‌تر از آن چیزی‌ست که تصورش را می‌کردم. جانم داغ آمده. از دولت به شدت عصبانی می‌شوم. با خودم می‌گویم چرا رسانه‌ها نتوانسته‌اند عمق فاجعه را بازتاب دهند. چرا اکثرا نوشته‌اند که علی، خواهرزاده ممد سیاه که در زمان حمله در کابل بوده، فقط به مسولین تلفن زده است. درحالی‌که علی می‌گفت نه تنها زنگ زدم، بلکه پیش خیلی از رهبران و مسولین رفتم. تا ساعت دو بعد از نیمه شب پشت کمک می‌گشتم. پاسخ؟ همه می‌دانیم که پاسخ مسولین چه بوده. سی‌وپنج نفر شهید می‌شوند. اما این فقط تعداد شُهداست. تعداد کسانی که مفقود هستند، اسیر گرفته شده‌اند، جنازه‌شان پیدا نشده، و یا شاید حالا در دشت و بیابان‌های هزاره‌جات سرگردان باشند معلوم نیست....
Continue reading...

یک راه‌حل ساده برای حادثه جلریز

Jalrez

رفته بودیم پارک زرنگار. فعالین مدنی جلسه‌ای داشتند که چطور برای فاجعه #جلریز عدالت‌خواهی کنند. برای من این جالب بود که انواع و اقسام راه‌حل پیشنهاد شد. مثل کنفرانس مطبوعاتی، تحصن، راهپیمایی، وارد کردن فشار بر پارلمان (برای استیضاح وزیر امور داخله)، و غیره… اما هیچ‌کس حتی حرفی از ایجاد یک کمپین در رسانه‌های اجتماعی نزد. وقتی من گفتم که برعکس طالبان ما یک پلان حساب‌شده برای استفاده از رسانه‌های اجتماعی نداریم و مثال آوردم که طالبان در این اواخر از تمام تکنیک‌های رسانه‌های اجتماعی برای ایجاد جنگ روانی استفاده می‌کنند و گفتم که مثلا می‌دانند که چطور از هش‌تگ استفاده کنند، خیلی‌ها حتی نمی‌دانستند که هش‌تگ چیست.

گپ‌هایم را خلاصه می‌کنم و راه‌حلم را این‌جا می‌نویسم. فقط همین‌قدر می‌گویم که ما هنوز قدرت رسانه‌های اجتماعی را خوب درک نکردیم....
Continue reading...

تبعیض قومی؛ با اژدهای هفت سر افغانستان بیشتر آشنا شوید (۱)

faces_Afghanistan

حتی اگر بی‌خیال‌ترین و سرخوش‌ترین افغان روی زمین هم که باشید، وقتی یک ماه در افغانستان زندگی کنید، حتما یک سوال در ذهن‌تان خلق می‌شود. «چرا افغانستان امروز اینقدر مشکل دارد؟» و اگر این سوال را در یک جمع مطرح کنید، به احتمال بسیار زیاد، پاسخ‌هایی مثل این موارد می‌گیرید: «چون امنیت ندارد و نیروهای امنیتی هم توان مقابله با شورشیان را ندارند.» «چون اقتصاد مردم ضعیف است و اکثرا به فکر جیب خودشان هستند.» «چون فرهنگ مردم پایین است.» «چون بی‌سوادی در بین مردم زیاد است.» «چون رهبران سیاسی متعهدی نداریم.» «چون ….»

اما شخصا فکر می‌کنم بزرگ‌ترین مشکل ما تبعیض قومی است. شاید کسانی که مرا دورادور می‌شناسند با خودشان فکر کنند که من این حرف را از خاطر هزاره بودنم می‌زنم. اما این‌طور نیست. با این‌که امروز ثابت شده هزاره‌ها در افغانستان بیشترین آسیب را از تبعیض قومی دیده‌اند اما صادقانه اگر بگویم، برای من مهم نیست که بر پدرکلان‌های من چه گذشت. سرگذشت آن‌ها در تاریخ آمده و همین کافی است. برای من مهم این است که بر فرزندان ما چه خواهد گذشت و میراث ما برای آن‌ها چه خواهد بود. کسانی که مرا از نزدیک می‌شناسند، می‌دانند که من از نگاه هزاره‌ها(ی متعصب) بدترین نوع هزاره هستم و هرچقدر هم تخصص داشته باشم و یا خوب صحبت کنم، اما چون هزاره بودن چندان برایم مهم نیست پس چندان آدم نرمالی هم نیستم. اما این مهم نیست که آن‌ها درباره من و راه من چه فکر می‌کنند. مهم این است که خودم درباره خودم چه فکری می‌کنم. و اتفاقا برای من نه تنها راه آن‌ها، بلکه راه همه‌ی انسان‌های متعصب اشتباه است.

شاید با خودتان فکر کنید که من چه آدم خوش‌خیالی هستم. در کشوری مثل افغانستان دم از متعصب نبودن می‌زنم. احتمالا با خودتان فکر می‌کنید که با این نوشته‌ام، توسط بسیاری از هزاره‌ها طرد خواهم شد و استدلال می‌کنید که از طرف دیگر اقوام «بای دیفالت» طرد شده‌گی هستم. پاسخ من این است که حتی اگر در این دنیا تنهای تنها بمانم، اما بازهم نمی‌خواهم روابطم را بر اساس قومیت و نژاد تعریف کنم....
Continue reading...

یک توضیح مختصر: دلیل رنگی شدن عکس پروفایل‌ها

rainbow-flag-gay-rights-flag-gay-pride-flag

شبکه‌های اجتماعی افغانستان، خصوصا فیس‌بوک امروز به شدت «وحشتناک» شده. قصه از جایی شروع شد که تعدادی از کاربران شبکه‌های اجتماعی با استفاده از ابزاری که فیس‌بوک در اختیار کاربران گذاشته عکس پروفایل‌هایشان را به رنگ‌های رنگین‌کمان (کمان رستم) در آوردند. این رنگ‌ها که رنگ پرچم شناخته شده‌ی همجنس‌گراها و ترنس‌جندرهای دنیا نیز هست، زمانی حساسیت برانگیز شد که روز گذشته دادگاه فدرال آمریکا ازدواج همجنس‌گرایان در تمام ایالات این کشور را قانونی اعلام کرد. و با تبدیل شدن رنگ عکس پروفایل‌های تعدادی از کاربران افغان، انتقادها (شما بخوانید توهین) از (به) کاربرانی که این کار را کرده‌اند شروع شد.

حالا من می‌گویم باشد. حرف شما قبول و نظر شما مورد احترام. یک مقدار آزادی بیان نیمه و نصفه داریم، و من به هیچ عنوان نمی‌خواهم خرابش کنم. شما ازدواج همجنس‌گراها را قبول ندارید و حتی از دیدن یک همجنس‌گرا متنفر و منزجر می‌شوید. صحیح است. باید به نظر همه احترام گذاشت. اما متوجه شدم که تعداد زیادی از کاربران یک طرفه پیش قاضی می‌روند. بنابراین لازم دیدم که توضیحات مختصری درباره این رنگی شدن‌ها بنویسم:...
Continue reading...

راستی از فرخنده چه خبر؟

فرخنده

قدیم‌ها باز ملت بهتری بودیم. سال ۲۰۰۵ وقتی شیما رضایی، یکی از مجری‌های موفق تلویزیون طلوع، کشته شد تعداد زیادی از جوان‌ها شروع کردند به اعتراض کردن. طوری که بعد از گذشت یک سال، هنوز هم می‌شد درباره دلایل قتل شیما این‌طرف و آن‌طرف خواند یا با کسی صحبت کرد و احساساتی شد و کنفرانس‌ها برگزار کرد. طوری محکم اعتراض کردند که امروز، بعد از گذشت ۱۰ سال، امثال من که آن‌روزها نوجوانان تازه به دوران رسیده‌ای بودیم هم خوب به یاد داریم که جو حاکم چطور بود و چطور مردم تا ماه‌ها در کوچه و خیابان درباره قتل شیما رضایی صحبت می‌کردند. لطفا نگویید که پروژه‌های فلان و بهمان خراب‌مان کردند. ما خودمان مشکل داریم. شاید مشکل ما از جایی شروع شد که اتفاقات بد، خصوصا مرگ و فساد اداری، برایمان دیگر عادی شده رفت. آنقدر در رسانه‌ها شنیدیم که این تعداد آدم کشته شدند و ما بی‌تفاوت ماندیم که بالاخره شنیدن خبر مرگ آدم‌ها برای ما شد مثل شنیدن خبر مرگ چند تا پشه. یا خبر دزدی‌های کلان از وزارت‌خانه‌ها شد شبیه خبر دزدی یک چاکلت از یک دکان توسط پسر بچه‌ای چهار-پنج ساله. مشکل ما مشکل درونی‌ست. باید به خودمان نگاه کنیم....
Continue reading...

برای آزار و اذیت زنان بهانه تراشی نکنیم

afghanistan-street-harassment

صادقانه اگر بخواهم بگویم، تا قبل از دوره‌ی نامزادی‌ام درباره‌ی مشکلات زنان افغانستان اطلاعات زیادی نداشتم. من در یک خانواده و محیط نسبتاً مردانه بزرگ شده‌ام که به جز مادرم و مادرکلان پیرم، زن دیگری بین ما نبوده است. من سه برادر دارم و مادرم هم دیدگاهی سنتی به زن بودن دارد. مثل اکثر زنان افغان، او هم به این باور است که اطاعت بی‌چون و چرا از شوهر، یکی از کلیدهای دروازه‌های بهشت است. قبل از نامزادی می‌دانستم یک چیزی، یک مشکل بزرگ درباره زنان افغانستان و حقوق‌شان وجود دارد اما نمی‌توانستم آن‌را درک کنم. تا این‌که بالاخره با «فرشته»،...
Continue reading...

خانه باید خانه باشد

روی تخت‌خواب دراز کشیده‌ام و به سقف نگاه می‌کنم. آهنگ “The Here and After”، یکی از شاهکارهای Jun Miyake را گذاشته‌ام روی تکرار و هم‌چنان دارد می‌خواند. کتاب “The Book Thief” نوشته‌ی «مارکوس زوساک» هم کنارم افتاده و اصلا نمی‌توانم تمرکز کنم که بخوانمش. پیشتر می‌خواستم قسمت‌های پایانی داستان کوتاه «من این مرد را می‌کشم» را خلاص کنم (یک‌بار خلاص‌اش کرده‌ام، اما در حقیقت می‌خواهم تغییرش دهم)، نتوانستم. داستان روبه‌رویم، روی کامپیوتر، باز است و حتی نمی‌توانم به پاراگراف‌های باقی‌مانده‌اش نگاه کنم. سه بار بازنویسی‌اش کرده‌ام، اما هنوز هم نمی‌توانم قبول کنم که کارش خلاص شده و آماده است تا فرستاده...
Continue reading...

رپورتاژ برای خودم :)

طاهره، مادرش، مادر کلانت، همین خسر مادر بی‌پیرم را می‌گویم، از پشتش دویده رفت و چند دقیقه بعد پس آمد. این مادر کلان تو پیر است. اکثر وقت خواب است و مردنی. دم مرگ. اما این‌طور وقت‌ها که می‌شه، فقط بگویی کدام دختر چهارده ساله است و دویدنش آهو واری‌ست. همین که پس آمد گفت:«دختر مردنی، تا حالی دو ماهه نشده ای‌رقم شدی. نواسه‌ام کدام چیزی شوه، خودم می‌کُشم‌ات.» و رفت. می‌دانی جایش کجاست؟ یک گلیم خردترگ داره که عمرش از عمر خود طاهره هم زیادتر است، پاره پاره و رنگ پریده، او را می‌گیره و به حویلی می‌ره. صبح‌کی گلیم را پیش دیوار حاجی جاوید هموار می‌کنه و پیش آفتاب خواب می‌شه. تا طرف‌های دیگر. آفتاب که دور خورد، دیگرکی، گلیم خوده گرفته می‌بره او طرف حویلی، پیش دیوار غلام‌سخی‌شان، تا که آفتاب گم میشه. آفتاب که گم شد، خودش می‌خیزه و به اتاق چوچه‌گکش به کنج حویلی میره و زیر یک کمپل کهنه‌تر از گلیمی که داره خواب می‌شه. البته در این جریان، من، یا فرزانه، یا محبوبه، نان و چای و نصوار و نصواردانی و گلاس آب و خلاصه هر زهر مار دیگری که کار داشته باشه را برایش می‌بریم. نام‌مان را نمی‌گیره. فقط صدا می‌زنه «او دخترا» و یکی از ماها باید دویده پیشش بریم تا «او دخترا» ی دوم را نگوید. معمولا هم «او دخترا» ی دوم را نمی‌گه. یا ما دویده پیشش می‌ریم، یا او خودش آهو واری می‌خیزه و به خانه می‌آیه، و همی هر رقم دشنام که یاد داشته باشه نثارم‌مان می‌کنه و آخرش مثلا می‌گه بیارید برم یک گیلاس آب، یا این‌که نصوارم خلاص شده، یکی‌تان نصوار جور کنید برایم.

از داستان من این مرد را می‌کُشم

پ.ن: این داستان جمعه‌ همین هفته، ساعت ده صبح، در دُر دری کابل و به همکاری خانه ادبیات افغانستان برای حاضرین در جلسه توزیع خواهد شد و جمعه دوم به نقد گذاشته می‌شود. حضورتان مایه دلگرمی‌ست....
Continue reading...