رپورتاژ برای خودم :)

طاهره، مادرش، مادر کلانت، همین خسر مادر بی‌پیرم را می‌گویم، از پشتش دویده رفت و چند دقیقه بعد پس آمد. این مادر کلان تو پیر است. اکثر وقت خواب است و مردنی. دم مرگ. اما این‌طور وقت‌ها که می‌شه، فقط بگویی کدام دختر چهارده ساله است و دویدنش آهو واری‌ست. همین که پس آمد گفت:«دختر مردنی، تا حالی دو ماهه نشده ای‌رقم شدی. نواسه‌ام کدام چیزی شوه، خودم می‌کُشم‌ات.» و رفت. می‌دانی جایش کجاست؟ یک گلیم خردترگ داره که عمرش از عمر خود طاهره هم زیادتر است، پاره پاره و رنگ پریده، او را می‌گیره و به حویلی می‌ره. صبح‌کی گلیم را پیش دیوار حاجی جاوید هموار می‌کنه و پیش آفتاب خواب می‌شه. تا طرف‌های دیگر. آفتاب که دور خورد، دیگرکی، گلیم خوده گرفته می‌بره او طرف حویلی، پیش دیوار غلام‌سخی‌شان، تا که آفتاب گم میشه. آفتاب که گم شد، خودش می‌خیزه و به اتاق چوچه‌گکش به کنج حویلی میره و زیر یک کمپل کهنه‌تر از گلیمی که داره خواب می‌شه. البته در این جریان، من، یا فرزانه، یا محبوبه، نان و چای و نصوار و نصواردانی و گلاس آب و خلاصه هر زهر مار دیگری که کار داشته باشه را برایش می‌بریم. نام‌مان را نمی‌گیره. فقط صدا می‌زنه «او دخترا» و یکی از ماها باید دویده پیشش بریم تا «او دخترا» ی دوم را نگوید. معمولا هم «او دخترا» ی دوم را نمی‌گه. یا ما دویده پیشش می‌ریم، یا او خودش آهو واری می‌خیزه و به خانه می‌آیه، و همی هر رقم دشنام که یاد داشته باشه نثارم‌مان می‌کنه و آخرش مثلا می‌گه بیارید برم یک گیلاس آب، یا این‌که نصوارم خلاص شده، یکی‌تان نصوار جور کنید برایم.

از داستان من این مرد را می‌کُشم

پ.ن: این داستان جمعه‌ همین هفته، ساعت ده صبح، در دُر دری کابل و به همکاری خانه ادبیات افغانستان برای حاضرین در جلسه توزیع خواهد شد و جمعه دوم به نقد گذاشته می‌شود. حضورتان مایه دلگرمی‌ست....
Continue reading...

به مناسبت روز جهانی کتاب و حق مولف: معرفی پنج رمان به شدت خواندنی

book-copyright-day

امروز روز جهانی کتاب و حق مولف است و من می‌خواستم از وضعیت داستان‌خوانی و حق مولف در افغانستان گله کنم اما بعد از نوشتن اولین سطر پشیمان شدم و ترجیح دادم که هیچ چیز نگویم چون این مشکلِ عمیقاً عمیق به این سادگی‌ها حل نمی‌شود. و از آن‌جایی که من هم تصمیم گرفته بودم از این به بعد برای مدتی خبرها و مطالبِ مثبت، خوب و مفید بنویسم، امروز هم تصمیم بر این شد که مطلب دیگری، از نوع مفید بنویسم. بنابراین سعی می‌کنم برای آن عده جماعت معدود کتاب‌خوان افغانستان چندتا از کتاب‌هایی را که در ماه‌های اخیر...
Continue reading...

رقابت دسته‌ای از شیعیان افغانستان برای دلبری از ایران

Imam-Khamenei

مسئله‌ی جالب برای من دستمال به دست بودن و موزه‌پاکی تعدادی از افغان‌هاست. این‌ها تذکره افغانستان دارند، خود را از نسل عرب می‌دانند، اما سنگ ایران را به سینه می‌زنند.

کنجکاو بودم که گزارش دیدار دیروز اشرف غنی با خامنه‌ای را بخوانم. وب‌سایت‌های ایرانی را که باز کردم، همه از اصطلاح «آیت‌الله خامنه‌ای» استفاده کرده بودند. حتی وب‌سایت رسمی خود خامنه‌ای (leader.ir) هم «آیت‌الله خامنه‌ای» نوشته است. اما چند وب‌سایت (مثلا خبرگزاری) افغانی از اصطلاح «امام خامنه‌ای» استفاده کرده بودند. یا مثل شفقنا نه تنها نوشته بودند که «حضرت آیت‌الله خامنه‌ای» بلکه نام کامل رئیس جمهور ما را هم اشتباه نوشته و از «احمدزی» در آخر اسم او استفاده کرده‌اند. درحالی‌که رئیس جمهور غنی مدت‌هاست که طی حکمی دستور داده تا دیگر از نام احمدزی در رسانه‌ها استفاده نشود و به نوعی با تغییر نام خودش موافقت کرده.

وب‌سایت اول را فقط شنیده‌ام که توسط «سید»های «شیعه»ی افغانستانی مدیریت گردانده می‌شود، اما…...
Continue reading...

دل‌مان گرفت بی‌خود

این روزها کتاب زیاد می‌خوانم. بلاگ زیاد می‌نویسم. به مردم بیش‌از حد لبخند می‌زنم و سعی می‌کنم شهروند خوبی باشم. سعی می‌کنم از این‌که در کشور خودم شهروند درجه یکی هستم لذت ببرم از زندگی‌ام. دلتنگی‌هایم را پنهان می‌کنم در تاریکی شب و دل‌خوش به شنیدن صدایی می‌شوم که باید در آغاز سال ۲۰۱۱ می‌شنیدم‌ش. این روزها دلم می‌خواهد جای هولدن می‌بودم. خصوصا آن‌جا که می‌گوید:

“Among other things, you’ll find that you’re not the first person who was ever confused and frightened and even sickened by human behavior. You’re by no means alone on that score, you’ll be excited and stimulated to know. Many, many men have been just as troubled morally and spiritually as you are right now. Happily, some of them kept records of their troubles. You’ll learn from them—if you want to. Just as someday, if you have something to offer, someone will learn something from you. It’s a beautiful reciprocal arrangement. And it isn’t education. It’s history. It’s poetry.”

― J.D. Salinger, The Catcher in the Rye

شگفت‌انگیز است، نه؟ بعد از گذشت این‌همه سال و بعد از خواندن این همه کتاب، هنوز هم با خواندن ناتور دشت سالینجر و سرگذشت هولدن موهای بدنم سیخ می‌شود و با خودم می‌گویم چطور ممکن است که یک نفر این‌قدر زیبا بنویسد؟ حاضرم در یک جزیره تنها باشم و سال‌ها تنها زندگی کنم اما این کتاب لعنتی با من باشد.

پ.ن۱: این مینیمال نیمه شخصی را برای از بین بردن دلتنگی نوشتم و حالا هم خوبم.

پ.ن۲: بعد از نوشتن مطلب قبل (پایین) بسیاری از دوستانم حضوری و در فیس‌بوک به من تاختند و حرف‌ام را رد کردند اما هنوز خوشحالم، چون حداقل نصف‌شان هم حرفم را تایید کردند و من هم به آینده امیدوار شدم.

پ.ن۳: ادامه مطلب هم ندارد (همیشه تنبلی‌ام می‌آید که این فیچر «کانتینیو ریدینگ» را در بین کدهای این قالب پیدا کرده و پاک‌ش کنم.)...
Continue reading...

زمان آن رسیده که همه باهم کار کنیم

کابینه جدید اشرف غنی

معروف‌ترین جمله‌ای که از جی اف کندی نقل قول می‌شود این است که: «نپرسید که دولت برای شما چه می‌کند. از خودتان بپرسید که شما چه کاری می‌توانید برای دولت انجام دهید؟» فقط کافی است که کمی عمیق‌تر به این جمله رئیس جمهور فقید آمریکا فکر کنیم تا به این نتیجه برسیم که «ما» در افغانستان نه به «دولت» کمک می‌کنیم و نه حتی به «خودمان» و آینده‌ی «فرزندان‌مان». مسئله‌ای که مهم است، این است که ما بعد از انتخاب دولت همه مسئولیت‌ها را می‌اندازیم گردن مسئولین. اما آیا تا به حال با خودمان فکر کرده‌ایم که ما چه کاری می‌توانیم برای دولت انجام دهیم؟ هر کاری. بله هر کاری که فکرش را بکنید.

اگر به دنبال پاکی و سرسبزی شهرمان هستیم، بهتر است که پیش روی خانه‌ی خودمان را پاک نگاه کرده و سالی چند نهال در شهر یا اطراف شهر غرس کنیم. اگر به دنبال امنیت هستیم، می‌توانیم یا خودمان عضو نیروهای امنیتی شویم یا اعضای خانواده‌مان را به این‌کار ترغیب کنیم. اگر شرایط عضویت در نیروهای امنیتی را نداریم می‌توانیم با اندکی پول، یا کمک غیر نقدی، یا حتی تشویق‌های معنوی از آن‌ها، به خودمان، خودشان، دشمنان‌مان و به دنیا ثابت کنیم که نیروهای امنیتی افغانستان نه از روی بیکاری، بلکه از روی عشق به وطن جذب ارتش و پولیس و امنیت ملی شده‌اند.

فرهنگ را می‌شود با نوشتن، با برگزار کردن مراسم‌های خوب (مثل جشن هم‌دلی که در نوروز امسال برگزار شد)، با تشویق کردن مردم و از همه مهم‌تر با «بافرهنگ بودن» خودمان دوباره ایجاد کرد. می‌گویند «نظام سیاسی را می‌توان یک شب‌ه تغییر داد. نظام اقتصادی را می‌توان در یک هفته یا یک ماه تغییر داد، اما فرهنگ و سواد مردم را نمی‌توان به سادگی تغییر داد و این زمانی در حدود یک نسل نیاز دارد.» اما من می‌گویم چرا نمی‌شود؟ چرا نشود؟ شاید زمان نیاز داشته باشد، اما اگر خوب باشیم و خوب عمل کنیم…. ...
Continue reading...

مسافران ما را به خانه برگردانید

release-of-31-people-abducted

به تازگی در بین کاربران افغان شبکه‌ی اجتماعی فیس‌بوک چالش جدیدی به راه افتاده که در آن کاربران عکس بالا (یا عکس مشابه به آن، مثلا عکسی از خودشان با کاغذی به دست که در آن خواسته شده 31 مسافر هزاره‌ای که در شاه‌راه قندهار – کابل ربوده شده بودند، آزاد شوند) را در صفحه‌ی خودشان به اشتراک می‌گذارند، مطلب کوتاهی می‌نویسند و سپس از چند دوست دیگر خود دعوت می‌کنند که عین کار را انجام دهند. من هم از طرف چند نفر از دوستانم به گذاشتن این عکس دعوت شدم. از ‌آن‌جایی که به نظر من این موضوع مختص به کدام گروه خاصی نیست و این معضل، معضل مشترک تمام افغانستان است، من هم به این دعوت لبیک گفتم و طی آن از تمام دوستانم که آن پست فیس‌بوکی را می‌دیدند دعوت کردم که این کار را انجام دهند و صدای مشترکی شوند برای آن مسافران بخت برگشته‌ای که تنها گناه‌شان بی‌گناهی بود.

این چالش جدید فیس‌بوکی، مثل تمام راه‌های مدنی و صلح‌طلب دیگر، راه خوبی‌ست اما راستش را اگر بخواهید، حتی به این راه هم اعتماد ندارم که بتواند کاری از پیش ببرد. چون از حدود یک ماه و نیم به این طرف که آن مسافرین بی‌گناه در بند هستند تا امروز بسیاری از شهروندان عادی، اعضای جامعه‌ی مدنی، نهادهای ناظر بین‌المللی، و دیگر گروه‌های فشار، هر کاری که می‌توانستند کردند و هر بیانیه‌ای هم که می‌توانستند چندین بار صادر کرد‌ند. در این مدت چیزی حدود پنجاه راه‌پیمایی، گردهمایی، و تجمع در سرتاسر افغانستان و دیگر نقاط جهان شکل گرفته و چندین مراسم دعاخوانی برای سلامت حال مسافرین برگزار شده است. معتبرترین رسانه‌های دنیا چندین گزارش در این باره نشر کرده‌اند. خلاصه کارهای زیادی از طرف آن‌هایی که قدرت کافی و مستقیم برای آزاد کردن گروگان‌ها ندارند صورت گرفته است. اما رهبران سیاسی کشور، آن‌هایی که قدرت را قبضه کرده‌اند، تا به حال کار درخور توجهی انجام نداده‌اند. این رهبران قدر قدرت…...
Continue reading...

دلخوش به فیس‌بوک نباشیم

در سال ۲۰۰۷ هم اتفاق مشابهی در کردستان عراق افتاد. آن‌ها فقط جسد «دعا» را از زیر تایر موتر رد نکردند و به آتش هم نکشیدند، دیگر مابقی‌اش همین اتفاق کابل بود. با مشت و لگد به جانش افتادند و آخر هم با بلوک بر سرش کوبیدند. اما کشته شدن «دعا» با کشته شدن «فرخنده» یک فرق عمده‌تری داشت. بعد از کشته شدن وی همه برای دستگیری قاتلین و آموختاندن درسی به دیگر مردم بسیج شدند. از حکومت اقلیم کردستان گرفته تا فعالین جامعه مدنی، مردم عادی و حتی گروه‌های تروریستی مثل جماعت الانصار السنه، و دولت اسلامی که آن زمان شاخه‌ای از القاعده بود.

«دعا خلیل اسود» (Do’a Khalil Aswad) دختر هفده‌ ساله‌ای اهل کردستان و متعلق به مردمان یزیدی (ایزدی) بود. او عاشق یک پسر مسلمان می‌شود و از خانه فرار می‌کنند و به نزد بزرگان قریه می‌رود. بعد از اینکه بزرگان قریه به او اطمینان می‌دهند که پدرش با ازدواج او موافقت کرده است او به سمت خانه حرکت می‌کند تا به خانواده‌اش بپیوندد. اما بی‌خبر از این‌که کاکازاده‌ها و دیگر اقوام «غیرتی‌»اش کنار خانه‌ی پدر منتظر او هستند. کاکازاده‌ها «دعا» را می‌گیرند و در همان سرِ سرک با مشت و لگد و سنگ و بلوک لگدسار و سنگ‌سار می‌کنند تا این‌که سرخی خونِ بدنِ دعا حتی سرخی پیراهنی را که همان لحظه به تن داشته‌ است را بی‌معنی می‌کند. «دعا اسود» کشته می‌شود اما …....
Continue reading...

آقا اصلاً من کافر!

hamdeli

آقا اصلا من کافر! همین جا هم علناً اعلام می‌کنم که اگر قرار باشد من به خاطر برگزاری جشن سال نو خورشیدی (نوروز) که قدمتی چند هزار ساله دارد کافر شوم، همان به که بشوم. شما هم دست‌تان خلاص. یا نگاهم کنید که دارم از برگزاری جشن نوروز و جشن طبیعت و جشن بهار لذت می‌برم، یا هم بیایید مرا بکشید تا هم خیال خودتان راحت شود و هم خیال من.

یعنی حاضرم بمیرم اما از جشن نوروز و تجلیل از آمدن «بهاری نو، سالی نو» نگذرم.

ادامه مطلب هم اصلا ندارد. اگر می‌خواهید کامنت بگذارید بر روی ادامه مطلب کلیک کنید :-)...
Continue reading...

دیالوگ‌ها – ۱

«نامش رحمت‌الله است ولد عبدالله.»

«نام خودت چی است.»

«سکینه بنت عبدالولی»

«زندانی چی تو میشه؟»

«شوهرم است.»

«جرمش چی است؟»

«بی‌گناه است قاضی صاحب، بخدا بی‌گناه است.»

«کلگی دَ زندان بیگناه هستن. مه به ای چیزایش کار ندارم. به چی جرم زندانی شده؟»

«د اردوی ملی بود. زیاد طالب کشته بود. باز یک روز گرفتنش که چرا سر خود مردم ملکی را کشتی. مردم مُلکی خو اسلحه ندارند. رحمت الله طالب کشته بود.»

«چند محکمه گذرانده؟»

«دوتا. ای محکمه‌ی سومش است. حالی یک سال میشه که به زندان افتیده اما تا حالی فقط دو محکمه برش گرفتند.»

«محکمه‌ی سوم؟ خیره جور میشه انشالله.»

«صد دفعه درخواست کرده. او درخواست کرده. مه درخواست کردم. مگم هربار که عریضه نوشته می‌کردیم گم می‌شد.»

«ای دفعه چرا گم نشد؟»

«عذر کردم، زاری کردم. قسم‌شان دادم. کُل کارمندای محکمه حالی مره می‌شناسن.»

«کم گریه کو، هیچ صدایت فامیده نمیشه. چی گفتی؟»

«گفتم کل کارمندایِ محکمه حالی مره می‌شناسن»
...
Continue reading...

وحدت‌ها و ناوحدتی‌های سیاسی

تبصره ١: من اين‌جا چند سوال پرسيدم و چند نظر دادم. نمي خواهم كسي فكر كند كه من از اين روش استفاده كردم تا ثابت كنم كه من آدم ملي‌گرايي هستم چون من واقعا آدم ملي‌گرايي هستم و نياز نيست كه آن‌را ثابت كنم. دوستان نزديكم همه اين را مي‌دانند. به نظر من يك هزاره‌ي موفق و خوب با همه افغانستاني‌ها بهتر از يك هزاره‌ي موفق و فقط خوب با قوم خودش است.

تبصره ٢: استاد علي اميري (يكي از شناخته شده‌ترين روشن‌فكران هزاره، كسي كه مي‌تواند بهترين تئوريسين جامعه آينده اين كشور يا حداقل قوم هزاره باشد) برخلاف انتظاري كه از وي داشتم، موضوعي را مطرح كرده بود كه در شان ايشان نبود. استاد اميري نوشته بودند (خطاب به ما نسل بعد از جنگ) كه شما سال ٧٣ كجا بوديد كه حالا از مزاري انتقاد مي‌كنيد؟ به نظر من اين درست نيست و انتقاد كردن و پرسيدن سوال حق مسلم ماست. اتفاقا اگر انتقاد نشود و يا سوالي درباره شهيد مزاري پرسيده نشود، مساله را شك برانگيز مي‌كند و به اين قضيه ماهيت قداستي مي‌دهد كه به دور از منطق است.

تبصره ٣: مخاطب اين نوشته من همه مردمي است كه اين را مي‌خوانند و نه فقط مردم هزاره. اين روش شناساندن افكار رهبران فقيد كشور از طريق كنفرانس‌هاي علمي و پژوهشي بايد روزي شروع شود. و مطئن باشيد كه اگر يك روز براي يكي از رهبران گذشته اين روش شروع شود، كم كم براي بقيه‌شان هم شروع مي‌كنند. آنوقت بعد از نشر چند كتاب مستند و دقيق و نشر چند مقاله مستددل و سخنراني‌هاي جدي و دقيق خواهيم ديد كه كدام رهبر در اذهان مردم زنده خواهد ماند و كدام يكي فراموش خواهد شد. اين گوي و اين ميدان….
...
Continue reading...