ما انسان‌هایی رو به انحطاط استیم و این است آن نشانه‌هایش

با سرعت نور به سوی عصر حجر و دورانِ تاریکِ جنگ و جهل و نادانی و خانه خرابی روان استیم و بیشتر از همه این سکوتِ مردم (خودمان) است که غمگینم می‌سازد و آزارم می‎دهد و می‎خورد مرا.

یعنی واقعا نمی‌شود این‌روزها به اینترنت بیاییم و یک خبر خوب بخوانیم و شاد شویم؟ همین که این صفحه‌ی لعنتی استرس‌زایِ مجازی را باز می‌کنیم، از خشونت علیه «ستاره» و «ستاره‌»ها می‌خوانیم تا تبعیض و فساد و قتل و دزدی و زورگویی و بی‌قانونی و غیره. دریغ از یک خبر خوش و امیدبخش.

تازه‌ترین خبر وحشتناکی که همین الان خواندم و موجی از افسرده‌گی به طرفم هجوم آورد: ….

خودمان کردیم که لعنت بر خودمان باد!

راستش من از جنرال طاقت و امثالهم گله و شکایتی ندارم که می‌آیند و می‌گویند:«افغان معنا صرف اوصرف پشتون دی، افغانستان معنا پشتونستان دی. افغانستان د پشتون کوردی. داملک دپشتون دی. فاریاب، مزار او بدخشان پشتونستان ، زه د دی ملک بادار او مشریم. نا اهل حرامی او ناخلف تاجک، …

به خواهرم، سمیه رضایی!

سلام سمیه جان، حال و احوال؟ خوب استی؟ خوش می‌گذره برایت؟ امیدوارم هرجا که استی، خوش باشی و سبز. می‌روم سر اصل گپ و حرف آخر را همین اول برایت می‌گویم. خودت خوب می‌دانی که به هیچ عنوان اهل اسطوره سازی نیستم. حتی از این کار نفرت دارم. اما با خودم خوب دیدم که این (به قول آن‌ها) نوشته‌گک را امروز برایت نوشته کنم. چرا؟ به دو دلیل: اول این‌که امروز را روز جهانی محو خشونت علیه زنان نام نهاده‌اند. خوب می‌دانم که این روز برای زنانی مثل تو و فرشته نیست. اجازه بده که یک شوخی همراهت بکنم. کریم و من باید یک روز در سال را برای محو خشونت علیه خودمان، از دست تو و فرشته اعلان کنیم. اما خب، همه زن‌ها که مثل تو و فرشته نیستند. برای زن‌هایی مثل تو، هر روز، روزِ مبارزه است. هر روز، روز محو خشونت علیه زنان است. شما صدایِ زن‌هایی استید که از خانه شُر خورده نمی‌توانند و هم‌زمان گپ‌های‌شان را هم می‌خورند. خودشان را هم می‌خورند. روح و روان و وجودشان را هم همین‌طور. در کشور ما، بیش از نیمی از این نیمِ پیکره‌ی جامعه وضعیت مشابه این چنینی دارند و وجود انسان‌هایی مثل شما است که اجازه نمی‌دهد ما هر روز خبرهایِ بدی از خورده‌شدن‌شان را توسط مردان شرقی بشنویم. اگر هم خبر بد این‌چنینی می‌شنویم، بازهم این شما استید که از جا برمی‌خیزید و به دادخواهی می‌روید. خلاصه بی‌ربط ندانستم در چنین روزی که مربوط می‌شود به خشونتی که ما مردان بر علیه شما زن روا می‌داریم، نامه‌ای برایت بنویسم….

پیمان امنیتی افغانستان با آمریکا و یک تحلیل ساده

می‌گویند هم‌اکنون آمریکا ۷۶۵۰ عدد بمب هسته‌ای دارد که اولین بار در سال ۱۹۴۵ آن‌را امتحان کرده و تا سال ۱۹۹۲ که آخرین آزمایش هسته‌ای خود را انجام داده هر روز بر قدرت بمب‌های خود افزوده است. در این مدت آمریکا ۱۰۵۴ بار آزمایش هسته‌ای انجام داده است که عدد …

تنبلی‌های باسواد بودن

حتما برای اکثر ما این اتفاق افتاده است که وقتی اسم یک فردِ خارجی را برای اولین بار می‌خوانیم، آن‌را به سختی و گاهی اوقات اشتباه بخوانیم. خب این موضوع فقط مختص ما نیست. درست مثل اتفاقی که امروز در دفتر ما افتاد.

همکار آمریکایی صدایم زد و با یک چهره کاملا حق به جانب گفت:«چرا اسم یک نفر را دوبار آوردی و هربار با یک عکس جدید؟»

پرسیدم:«چرا؟»

گفت:«ببین این (با لهجه بخوانید) آلی‌رزا را اینجا با این عکس گذاشتی. اما در صفحه بعدی آلی‌رزا را با یک عکس دیگر گذاشتی؟ چرا یک نفر را دوبار آوردی و هربار عکسش فرق می‌کند؟»

وقتی به صفحه نگاه کردم دیدم اولی «علیرضا اکبری» است و دومی «علی رضایی». خب حالا این بماند که چرا از روی عکس‌ها نفهمیده این‌ها دو فرد متفاوت هستند، سوال اصلی برایم این است که چرا زحمت به خودش نداده که مثلا کلمه‌ی Akbari را هم بخواند.

خب شاید پاسخ این سوال همان تنبلی باشد که برای ما هم صدق می‌کند. معمولا ما این طرفی‌ها هم موقع خواندن یک نام جدید و غریبه آن‌را با دقت و کامل نمی‌خوانیم. من که نمی‌خوانم. شما می‌خوانید؟

انتحار یک عشق

وقتی موتر زرهی نقره‌ای رنگ از سرک اصلی به سرک فرعی که ما نیز داخلش قدم می‌زدیم، دور خورد به پشتِ سرم نگاه کردم. موتر بادیگاردهایش هم با فاصله کمی از عقبش دور خورد و شاید صدایِ بلندِ آژیرِ موتر بادیگاردهایش بود که باعث شد من به پشتِ سر نگاه کنم. لبخندی که به خاطر جمله‌ی آخر نرگس زده بودم با دیدن آن موترها از صورتم محو شد. همیشه از صدایِ آژیر بدم می‌آمد. من و نرگس با این‌که در پیاده‌رو بودیم اما با نزدیک‌تر شدن آن‌ها ناخودآگاه خودمان را بیشتر گوشه کردیم. همان لحظه یک پسر بچه اسپندی از آن طرف سرک به سمتِ ما دوید. موتر زرهی که خاک‌باد کرده پیش‌ می‌آمد با نزدیک شدن به پسرکِ اسپندی از سرعتش کم کرد و همزمان راننده‌ دستش را بر روی هارن موتر گرفته و یک‌ریز صدای بلند و آزاردهنده‌‌اش را می‌کشید. پسرک که از دیدنِ ما، دختر و پسری جوان در آن سرک ابتدا ذوق‌زده شده بود با شنیدن صدایِ هارن موتر زرهی ترسیده و جیغ نسبتاً بلندی کشید و بر سرعتش افزود و از ساحه برخورد با آن موترها گذشت. درست همان موقع یک بایسیکل از کوچه تنگی که کمی جلوتر بود وارد سرک شد. دیدم که بایسیکل‌ران مویِ سیاهِ بلند و ریش سیاهِ بلندی دارد و چهره‌ سیاهش هم با پیراهن و تنبان سفید و واسکت خاکی رنگی که پوشیده به هیچ وجه همخوانی ندارد. همین که فریاد کشیده و الله اکبر اول را گفت دلم پائین ریخت و احساس سستی کردم. مطمئن شدم که این‌بار دیگر نوبت ماست. هر دو جابه‌جا ایستاد شده بودیم. نگاه نگرانم را از بایسیکل‌ران گرفتم و به سویِ نرگس دیدم. نرگس هم فهمیده بود آن اتفاق هولناک این‌بار قرار است برای ما بی‌افتد. چشمان درشت، ابروهایِ رو به پائین کمان کرده، چین‌های پیشانی و دهان بازش حکایت از وحشتی داشت که تمام وجودش را فرا گرفته بود. همه چیز داشت به سرعت اتفاق می‌افتاد و من هم فرصت زیادی نداشتم تا کاری بکنم. اما به هر ترتیبی که بود از پشتِ لباسش گرفته و با قدرت او را به پشتِ سر تیلا کردم. همان لحظه بایسیکل‌ران الله اکبر دوم را گفته و خودش را منفجر کرد. صدایِ بلند و وحشتناکی آمد. احساس کردم زمین و زمان را لرزاند و بعد همه جا تاریک و ساکت شد. اما در حقیقت این من بودم که دیگر نمی‌دیدم و نمی‌شنیدم. حتی حس هم نمی‌کردم. تمام این احساسات شاید در کسری از ثانیه اتفاق افتاد و بعد همه چیز تمام شد. نه دردی کشیدم و نه احساسی کردم… .

بخشی از داستانِ انتحار یک عشق

یک داستان کوتاه

می‌خواستم داستانی را که می‌خوانید در مجموعه‌ام چاپ کنم اما دیروز اتفاقی افتاد که منصرفم کرد. حتی تصمیم گرفتم به پیشنهادِ هادیِ عزیزم که می‌گفت داستان را برایِ «مسابقه ادبیِ صادق هدایت» روان کن نیز گوش نکنم.

حالا من هستم و تصمیم تازه‌ام. این داستان را در وبلاگم و همزمان در صفحه‌ی فیس‌بوکِ انجمن ادبی هور می‌گذارم که دوستان بخوانند و فقط می‌توانم امیدوار باشم که فراموش نشود.

نماز جنازه در کابل برای کشته شدگانِ تحولات مصر

“نماز جنازه‌ی غایبانه” برایِ کی؟ برایِ چی؟

امروز محمد رفته بود مرکز شهر، در برگشت عده‌ای را می‌بیند که از این اعلامیه‌ها پخش می‌کنند. وقتی به او هم یکی می‌دهند آن‌را با خود به خانه می‌آورد تا احساسِ عمیقِ تاسف‌اش را با ما هم شریک کند که اتفاقاً واقعا هم جای تاسف دارد.

دیروز یکی از دوستان در جایی نوشته بود: «عربستان در سوریه از اسلامگرایان حمایت می‌کند و در مصر از سکولارها اما ایران دقیقا برعکس، در مصر پشتیبان اسلامگرایان است و در سوریه پشتیبان سکولارها …»

حالا بماند که واقعیت بالا نشان دهنده‌ی کثافت بودن سیاست کثیف آنهاست و در عین حال می‌گوید که سیاست کلا کثافت‌کاری و کثیف‌بازی است و نیز نشان می‌دهد که آنها اگر در منطقه قدرتی به حساب نیایند حداقل در توهم قدرتمند بودن که هستند! اما افغانستان چه؟ ما چه کاره حسن هستیم این وسط؟

….

ما فارسی زبان‌هایِ افغانستان و انفجارهای جلال‌آباد

در هفته‌ی جاری سومین انفجار هم شهر جلال‌آباد را لرزاند. اما متاسفانه برعکس انتظار بازهم بازتاب قابل ملاحظه‌ای در شبکه‌های اجتماعی و بین کاربران فارسی زبان نداشت. یکی از دوستان می‌گوید: «چیزی که زیاد شود معمولی می‌شود» شاید حق با او باشد اما دلیل دیگری هم دارد. از پنهان کاری دیگر متنفر شده‌ام، بنابراین رک و راست می‌گویم چرا بازتاب نداشت. به نظر من به این خاطر برای کاربرانِ شبکه‌های اجتماعی مهم نبود که جلال‌آباد یک شهر پشتون نشین است. اکثریت پشتونِ طالبان به اضافه‌ی اقلیتِ عرب و پاکستانی آنها باعث شده که فارسی‌زبان‌های افغانستان بیشتر از هر کس دیگری نسبت به قومِ پشتون افغانستان بی‌تفاوت باشند.

متاسفانه روزهایی را دیده‌ام که ما فارسی‌زبان‌ها نه موفقیت قومِ پشتون در عرصه‌هایِ هنری، علمی و … در سطح جهان خوشحال‌مان کرده و نه مصیبتی که برسرشان آمده ما را داغ دیده کرده است. چه زمان بالاخره باید همه از یک کشور باشیم و درد مشترک داشته باشیم؟ کی؟

اندراحوالات یک استاذ ادبیات

یک بنده خدایی هم هست در همین کابل خودمان که اتفاقاً در همین افغانستان خودمان استاد دانشگاه هم است و مثلاً استاذ ادبیات می‌باشد! آن‌طور که این موجود را از نزدیک دیده و شناخته و حرف‌ها و حدیث‌های کم و زیاد درباره‌ی شخصیت‌اش شنیده‌ام، آدمی‌ست بسیار حسود و متحجر و آب زیر کاه و هزار چهره و مُخرب.

لحظاتی پیش متوجه شدم که وبلاگ هم دارد طفلک! در وبلاگش نقدهای ادبی می‌نویسد مثلاً. چند دقیقه‌ای که در وبلاگ موصوف گشت و گذار نمودم، شکی که نسبت به مونث‌دوست بودن و جنس‌مخالف باز بودن‌اش داشتم به یقین تبدیل شد و این ویژه‌گی نیز به آن خصلت‌های دیگرش علاوه گشت. به وبلاگ این الانسان که بروید نقدهای ادبی‌ که نوشته همه درباره‌ی آثاری است که نویسندگان‌شان زن هستند. شخصیت‌های زن در این وبلاگ بیش از اندازه‌ی معمول قدر نهاده شده‌اند، مقالات اکثرا درباره‌ی اروتیک و این‌طور چیزهاست. وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌هایِ دیگری که در لینک‌ستان این وبلاگ لینک شده‌اند اکثراً متعلق به نویسنده‌گان زن هستند و شواهد و مدارک دیگری که ثبوت این قضیه‌اند! به قول معروف شخصیت‌اش را با وبلاگ‌اش به ساده‌گی معرفی کرده است.

پی‌نوشت: صادقانه بگویم، من کاری ندارم که ایشان چه‌گونه «یک» شخصیتی دارند! این‌ها را نوشتم که بگویم دیگر نگویید ما نویسنده داریم اما منتقد نداریم. منتقد داریم اما به کارهای دیگری مشغول‎اند. حداقل یک منتقد را که متوجه شدم چه کار می‎کند و صدایش برای کدام قشر از جامعه می‌برآید.

پی‌نوشت2: مرا متهم به زن ستیزی نکنید! مطمئناً تساوی حقوق زن و مرد راهش جداست و این قضیه راهش جدا!

پی‌نوشت3: به این موضوع فکر می‌کردم که اگر من هم دختر می‌بودم بی‌برو برگرد منتقد خوبی نظیر این استاذ ادبیات می‌یافتم. نیت‌اش به کنار کارش مهم است. (اسمایلی یک «امیده»ی زیرک و سوءاستفاده‌گر)