nahid-farid

انتخابات افغانستان و گفت‌وگوهایی که در رسانه‌ها جریان دارد

… طرف دیگر گفت‌وگو خانم ناهید فرید، نماینده محترم مجلس نشسته است. گرداننده‌ی برنامه از او می‌پرسد که از لحاظ قانونی آیا کار دکتر عبدالله عبدالله (ارائه کردنِ فایل صوتی تماس تلفنی بین امرخیل، “رئیس دبیرخانه‌ی کمیسیون انتخابات” با فردی که گفته می‌شود عضو تیم انتخاباتی دکتر اشرف غنی می‌باشد) قانونی است یا خیر؟ خانم فرید با کلی صغری کبری چیدن، درباره‌ی “شرِ قلیل دربرابر شر کثیر” صحبت می‌کند و عملاً از تیم انتخاباتی دکتر عبدالله عبدالله دفاع می‌نماید. بعد از شنیدن صحبت‌های ایشان، سوالاتی در ذهن من بوجود آمد. اول این‌که خانم ناهید فرید که عضو پارلمان کشور است چطور می‌تواند از یک کاندیدای ریاست جمهوری دفاع کند. آیا این کار او خلاف قانون نیست؟ دوم، خانم فرید چطور عضو مجلس قانون‌گذار کشور است، درحالی که نمی‌تواند از نقطه نظر قانون درباره‌ی “مسئله‌ی شنود و ارائه‌ی ریکارد آن توسط تیم انتخاباتی دکتر عبدالله” توضیح کافی بدهد. سومین و بزرگترین سوالی که برای من ایجاد شد این است که خانم فرید چطور می‌تواند این مسئله را به “شر قلیل دربرابر شر کثیر” تشبیه کند؟ او استدلال می‌کند که اگر کار دکتر عبدالله غیرقانونی باشد در برابر تقلب احتمالی دکتر اشرف غنی یک شر قلیل است. یعنی تقلب دکتر اشرف غنی شر کثیری است که کشور را به سوی بحران و پارچه پارچه شدن می‌برد. حالا مساله این نیست که آیا کار دکتر غنی “شر کثیر” است یا خیر؟ مسئله اینجاست که خانم فرید با به‌کار بردن این مثال به غیر قانونی بودن کار دکتر عبدالله و تیم انتخاباتی او اعتراف می‌کند. به نظر من کار غیرقانونی قلیل و کثیر ندارد. خانم فرید چطور می‌تواند از یک کار غیرقانونی دفاع کند، ولو این‌که دربرابر یک عمل غیرقانونی دیگر ناچیز به حساب آید…

Albert-Camus-74_lg

یادی از کامو

….گفته می‌شود که پایه‌گذار “فلسفه ابزورد”، خالق رمان “بیگانه”، نویسنده‌ی مقاله‌-کتاب “انسان یاغی” و نمایشنامه‌ی “کالیگولا” با وجود اعتراف به بیهوده بودن زندگی، هرگز در زندگی خودش ناامید نشده بود. به قول خودش:«انسان هر وقت به این نتیجه برسد که زندگی‌اش بیهوده و پوچ است، بعد از آن باید از زندگی‌اش لذت ببرد.» درست مثل توضیحی که درباره‌ی سیزیف (یکی از اسطوره‌های یونان باستان) در کتاب «افسانه سیزیف» می‌دهد و از این طریق اندیشه “ابزورد” را معرفی می‌کند. سیزیف اسطوره‌ای است که تا ابد محکوم به انجام کار بیهوده‌ی بالا بُردنِ یک سنگ دایره‌ای بزرگ به بالای کوه است، فقط به این منظور که وقتی سنگ را به بالای کوه رساند، به پایین غلتیدن آن را ببیند. و دوباره به پایین کوه می‌آید و باز سنگ را به بالا می‌برد و باز هم از آن بالا غلتیدنش را مشاهده می‌کند. اندیشه ابزورد درست زمانی قوت می‌‎گیرد که بعد از پایان جنگ جهانی دوم، فلسفه‌های پوچ‌گرایی مثل نهلیزم و اگزیستانسیالیزم در جهان سایه افکنده بود. البته فرقی که بین ابزورد و این دو اندیشه دیگر وجود دارد این است که ابزورد بیشتر به حماقت انسان اشاره می‌کند. به عبارت درست‌تر ابزورد “به گرایش انسان برای جستجوی ارزش ذاتی و معنی در زندگی اشاره می‌کند، در حالی که در پیدا کردن این دو ناتوان است.” این به آن مفهوم است که ثبوت این قضایا “از نظر منطقی ممکن” اما “توسط انسان ناممکن” است. و درست زمانی‌که انسان….

من از جنگ می‌ترسم!

… بعد از این‌که احساس کردم اشرف غنی هم فرقی با دیگران ندارد دیگر به او هم دل‌خوش نبودم و دیگر او هم برایم حکم فرشته‌ی نجات افغانستان را نداشت. از انتخابات ناامید شدم و دیگر برایم فرقی نداشت که چه کسی رئیس جمهور می‌شود. خب، از این موضوع بگذریم. گذشت و گذشت تا این‌که انتخابات دور اول برگذار شد و مردم، پیر و جوان، زن و مرد، در مناطق امن و ناامن به پای صندوق‌های رای رفتند و همه می‌دانیم که 45% آرای مردم به نفع دکتر عبدالله عبدالله به صندوق‌ها ریخته شد. از آنجایی که در دور اول هیچ یک از کاندیداهای محترم 50+1% آرای مردم را بدست نیاورد، انتخابات به دور دوم کشیده شد….

ما انسان‌هایی رو به انحطاط استیم و این است آن نشانه‌هایش

با سرعت نور به سوی عصر حجر و دورانِ تاریکِ جنگ و جهل و نادانی و خانه خرابی روان استیم و بیشتر از همه این سکوتِ مردم (خودمان) است که غمگینم می‌سازد و آزارم می‎دهد و می‎خورد مرا.

یعنی واقعا نمی‌شود این‌روزها به اینترنت بیاییم و یک خبر خوب بخوانیم و شاد شویم؟ همین که این صفحه‌ی لعنتی استرس‌زایِ مجازی را باز می‌کنیم، از خشونت علیه «ستاره» و «ستاره‌»ها می‌خوانیم تا تبعیض و فساد و قتل و دزدی و زورگویی و بی‌قانونی و غیره. دریغ از یک خبر خوش و امیدبخش.

تازه‌ترین خبر وحشتناکی که همین الان خواندم و موجی از افسرده‌گی به طرفم هجوم آورد: ….

خودمان کردیم که لعنت بر خودمان باد!

راستش من از جنرال طاقت و امثالهم گله و شکایتی ندارم که می‌آیند و می‌گویند:«افغان معنا صرف اوصرف پشتون دی، افغانستان معنا پشتونستان دی. افغانستان د پشتون کوردی. داملک دپشتون دی. فاریاب، مزار او بدخشان پشتونستان ، زه د دی ملک بادار او مشریم. نا اهل حرامی او ناخلف تاجک، …

به خواهرم، سمیه رضایی!

سلام سمیه جان، حال و احوال؟ خوب استی؟ خوش می‌گذره برایت؟ امیدوارم هرجا که استی، خوش باشی و سبز. می‌روم سر اصل گپ و حرف آخر را همین اول برایت می‌گویم. خودت خوب می‌دانی که به هیچ عنوان اهل اسطوره سازی نیستم. حتی از این کار نفرت دارم. اما با خودم خوب دیدم که این (به قول آن‌ها) نوشته‌گک را امروز برایت نوشته کنم. چرا؟ به دو دلیل: اول این‌که امروز را روز جهانی محو خشونت علیه زنان نام نهاده‌اند. خوب می‌دانم که این روز برای زنانی مثل تو و فرشته نیست. اجازه بده که یک شوخی همراهت بکنم. کریم و من باید یک روز در سال را برای محو خشونت علیه خودمان، از دست تو و فرشته اعلان کنیم. اما خب، همه زن‌ها که مثل تو و فرشته نیستند. برای زن‌هایی مثل تو، هر روز، روزِ مبارزه است. هر روز، روز محو خشونت علیه زنان است. شما صدایِ زن‌هایی استید که از خانه شُر خورده نمی‌توانند و هم‌زمان گپ‌های‌شان را هم می‌خورند. خودشان را هم می‌خورند. روح و روان و وجودشان را هم همین‌طور. در کشور ما، بیش از نیمی از این نیمِ پیکره‌ی جامعه وضعیت مشابه این چنینی دارند و وجود انسان‌هایی مثل شما است که اجازه نمی‌دهد ما هر روز خبرهایِ بدی از خورده‌شدن‌شان را توسط مردان شرقی بشنویم. اگر هم خبر بد این‌چنینی می‌شنویم، بازهم این شما استید که از جا برمی‌خیزید و به دادخواهی می‌روید. خلاصه بی‌ربط ندانستم در چنین روزی که مربوط می‌شود به خشونتی که ما مردان بر علیه شما زن روا می‌داریم، نامه‌ای برایت بنویسم….

پیمان امنیتی افغانستان با آمریکا و یک تحلیل ساده

می‌گویند هم‌اکنون آمریکا ۷۶۵۰ عدد بمب هسته‌ای دارد که اولین بار در سال ۱۹۴۵ آن‌را امتحان کرده و تا سال ۱۹۹۲ که آخرین آزمایش هسته‌ای خود را انجام داده هر روز بر قدرت بمب‌های خود افزوده است. در این مدت آمریکا ۱۰۵۴ بار آزمایش هسته‌ای انجام داده است که عدد …

تنبلی‌های باسواد بودن

حتما برای اکثر ما این اتفاق افتاده است که وقتی اسم یک فردِ خارجی را برای اولین بار می‌خوانیم، آن‌را به سختی و گاهی اوقات اشتباه بخوانیم. خب این موضوع فقط مختص ما نیست. درست مثل اتفاقی که امروز در دفتر ما افتاد.

همکار آمریکایی صدایم زد و با یک چهره کاملا حق به جانب گفت:«چرا اسم یک نفر را دوبار آوردی و هربار با یک عکس جدید؟»

پرسیدم:«چرا؟»

گفت:«ببین این (با لهجه بخوانید) آلی‌رزا را اینجا با این عکس گذاشتی. اما در صفحه بعدی آلی‌رزا را با یک عکس دیگر گذاشتی؟ چرا یک نفر را دوبار آوردی و هربار عکسش فرق می‌کند؟»

وقتی به صفحه نگاه کردم دیدم اولی «علیرضا اکبری» است و دومی «علی رضایی». خب حالا این بماند که چرا از روی عکس‌ها نفهمیده این‌ها دو فرد متفاوت هستند، سوال اصلی برایم این است که چرا زحمت به خودش نداده که مثلا کلمه‌ی Akbari را هم بخواند.

خب شاید پاسخ این سوال همان تنبلی باشد که برای ما هم صدق می‌کند. معمولا ما این طرفی‌ها هم موقع خواندن یک نام جدید و غریبه آن‌را با دقت و کامل نمی‌خوانیم. من که نمی‌خوانم. شما می‌خوانید؟

انتحار یک عشق

وقتی موتر زرهی نقره‌ای رنگ از سرک اصلی به سرک فرعی که ما نیز داخلش قدم می‌زدیم، دور خورد به پشتِ سرم نگاه کردم. موتر بادیگاردهایش هم با فاصله کمی از عقبش دور خورد و شاید صدایِ بلندِ آژیرِ موتر بادیگاردهایش بود که باعث شد من به پشتِ سر نگاه کنم. لبخندی که به خاطر جمله‌ی آخر نرگس زده بودم با دیدن آن موترها از صورتم محو شد. همیشه از صدایِ آژیر بدم می‌آمد. من و نرگس با این‌که در پیاده‌رو بودیم اما با نزدیک‌تر شدن آن‌ها ناخودآگاه خودمان را بیشتر گوشه کردیم. همان لحظه یک پسر بچه اسپندی از آن طرف سرک به سمتِ ما دوید. موتر زرهی که خاک‌باد کرده پیش‌ می‌آمد با نزدیک شدن به پسرکِ اسپندی از سرعتش کم کرد و همزمان راننده‌ دستش را بر روی هارن موتر گرفته و یک‌ریز صدای بلند و آزاردهنده‌‌اش را می‌کشید. پسرک که از دیدنِ ما، دختر و پسری جوان در آن سرک ابتدا ذوق‌زده شده بود با شنیدن صدایِ هارن موتر زرهی ترسیده و جیغ نسبتاً بلندی کشید و بر سرعتش افزود و از ساحه برخورد با آن موترها گذشت. درست همان موقع یک بایسیکل از کوچه تنگی که کمی جلوتر بود وارد سرک شد. دیدم که بایسیکل‌ران مویِ سیاهِ بلند و ریش سیاهِ بلندی دارد و چهره‌ سیاهش هم با پیراهن و تنبان سفید و واسکت خاکی رنگی که پوشیده به هیچ وجه همخوانی ندارد. همین که فریاد کشیده و الله اکبر اول را گفت دلم پائین ریخت و احساس سستی کردم. مطمئن شدم که این‌بار دیگر نوبت ماست. هر دو جابه‌جا ایستاد شده بودیم. نگاه نگرانم را از بایسیکل‌ران گرفتم و به سویِ نرگس دیدم. نرگس هم فهمیده بود آن اتفاق هولناک این‌بار قرار است برای ما بی‌افتد. چشمان درشت، ابروهایِ رو به پائین کمان کرده، چین‌های پیشانی و دهان بازش حکایت از وحشتی داشت که تمام وجودش را فرا گرفته بود. همه چیز داشت به سرعت اتفاق می‌افتاد و من هم فرصت زیادی نداشتم تا کاری بکنم. اما به هر ترتیبی که بود از پشتِ لباسش گرفته و با قدرت او را به پشتِ سر تیلا کردم. همان لحظه بایسیکل‌ران الله اکبر دوم را گفته و خودش را منفجر کرد. صدایِ بلند و وحشتناکی آمد. احساس کردم زمین و زمان را لرزاند و بعد همه جا تاریک و ساکت شد. اما در حقیقت این من بودم که دیگر نمی‌دیدم و نمی‌شنیدم. حتی حس هم نمی‌کردم. تمام این احساسات شاید در کسری از ثانیه اتفاق افتاد و بعد همه چیز تمام شد. نه دردی کشیدم و نه احساسی کردم… .

بخشی از داستانِ انتحار یک عشق

یک داستان کوتاه

می‌خواستم داستانی را که می‌خوانید در مجموعه‌ام چاپ کنم اما دیروز اتفاقی افتاد که منصرفم کرد. حتی تصمیم گرفتم به پیشنهادِ هادیِ عزیزم که می‌گفت داستان را برایِ «مسابقه ادبیِ صادق هدایت» روان کن نیز گوش نکنم.

حالا من هستم و تصمیم تازه‌ام. این داستان را در وبلاگم و همزمان در صفحه‌ی فیس‌بوکِ انجمن ادبی هور می‌گذارم که دوستان بخوانند و فقط می‌توانم امیدوار باشم که فراموش نشود.