تبعیض قومی؛ با اژدهای هفت سر افغانستان بیشتر آشنا شوید (۱)

faces_Afghanistan

حتی اگر بی‌خیال‌ترین و سرخوش‌ترین افغان روی زمین هم که باشید، وقتی یک ماه در افغانستان زندگی کنید، حتما یک سوال در ذهن‌تان خلق می‌شود. «چرا افغانستان امروز اینقدر مشکل دارد؟» و اگر این سوال را در یک جمع مطرح کنید، به احتمال بسیار زیاد، پاسخ‌هایی مثل این موارد می‌گیرید: «چون امنیت ندارد و نیروهای امنیتی هم توان مقابله با شورشیان را ندارند.» «چون اقتصاد مردم ضعیف است و اکثرا به فکر جیب خودشان هستند.» «چون فرهنگ مردم پایین است.» «چون بی‌سوادی در بین مردم زیاد است.» «چون رهبران سیاسی متعهدی نداریم.» «چون ….»

اما شخصا فکر می‌کنم بزرگ‌ترین مشکل ما تبعیض قومی است. شاید کسانی که مرا دورادور می‌شناسند با خودشان فکر کنند که من این حرف را از خاطر هزاره بودنم می‌زنم. اما این‌طور نیست. با این‌که امروز ثابت شده هزاره‌ها در افغانستان بیشترین آسیب را از تبعیض قومی دیده‌اند اما صادقانه اگر بگویم، برای من مهم نیست که بر پدرکلان‌های من چه گذشت. سرگذشت آن‌ها در تاریخ آمده و همین کافی است. برای من مهم این است که بر فرزندان ما چه خواهد گذشت و میراث ما برای آن‌ها چه خواهد بود. کسانی که مرا از نزدیک می‌شناسند، می‌دانند که من از نگاه هزاره‌ها(ی متعصب) بدترین نوع هزاره هستم و هرچقدر هم تخصص داشته باشم و یا خوب صحبت کنم، اما چون هزاره بودن چندان برایم مهم نیست پس چندان آدم نرمالی هم نیستم. اما این مهم نیست که آن‌ها درباره من و راه من چه فکر می‌کنند. مهم این است که خودم درباره خودم چه فکری می‌کنم. و اتفاقا برای من نه تنها راه آن‌ها، بلکه راه همه‌ی انسان‌های متعصب اشتباه است.

شاید با خودتان فکر کنید که من چه آدم خوش‌خیالی هستم. در کشوری مثل افغانستان دم از متعصب نبودن می‌زنم. احتمالا با خودتان فکر می‌کنید که با این نوشته‌ام، توسط بسیاری از هزاره‌ها طرد خواهم شد و استدلال می‌کنید که از طرف دیگر اقوام «بای دیفالت» طرد شده‌گی هستم. پاسخ من این است که حتی اگر در این دنیا تنهای تنها بمانم، اما بازهم نمی‌خواهم روابطم را بر اساس قومیت و نژاد تعریف کنم....
Continue reading...

یک توضیح مختصر: دلیل رنگی شدن عکس پروفایل‌ها

rainbow-flag-gay-rights-flag-gay-pride-flag

شبکه‌های اجتماعی افغانستان، خصوصا فیس‌بوک امروز به شدت «وحشتناک» شده. قصه از جایی شروع شد که تعدادی از کاربران شبکه‌های اجتماعی با استفاده از ابزاری که فیس‌بوک در اختیار کاربران گذاشته عکس پروفایل‌هایشان را به رنگ‌های رنگین‌کمان (کمان رستم) در آوردند. این رنگ‌ها که رنگ پرچم شناخته شده‌ی همجنس‌گراها و ترنس‌جندرهای دنیا نیز هست، زمانی حساسیت برانگیز شد که روز گذشته دادگاه فدرال آمریکا ازدواج همجنس‌گرایان در تمام ایالات این کشور را قانونی اعلام کرد. و با تبدیل شدن رنگ عکس پروفایل‌های تعدادی از کاربران افغان، انتقادها (شما بخوانید توهین) از (به) کاربرانی که این کار را کرده‌اند شروع شد.

حالا من می‌گویم باشد. حرف شما قبول و نظر شما مورد احترام. یک مقدار آزادی بیان نیمه و نصفه داریم، و من به هیچ عنوان نمی‌خواهم خرابش کنم. شما ازدواج همجنس‌گراها را قبول ندارید و حتی از دیدن یک همجنس‌گرا متنفر و منزجر می‌شوید. صحیح است. باید به نظر همه احترام گذاشت. اما متوجه شدم که تعداد زیادی از کاربران یک طرفه پیش قاضی می‌روند. بنابراین لازم دیدم که توضیحات مختصری درباره این رنگی شدن‌ها بنویسم:...
Continue reading...

راستی از فرخنده چه خبر؟

فرخنده

قدیم‌ها باز ملت بهتری بودیم. سال ۲۰۰۵ وقتی شیما رضایی، یکی از مجری‌های موفق تلویزیون طلوع، کشته شد تعداد زیادی از جوان‌ها شروع کردند به اعتراض کردن. طوری که بعد از گذشت یک سال، هنوز هم می‌شد درباره دلایل قتل شیما این‌طرف و آن‌طرف خواند یا با کسی صحبت کرد و احساساتی شد و کنفرانس‌ها برگزار کرد. طوری محکم اعتراض کردند که امروز، بعد از گذشت ۱۰ سال، امثال من که آن‌روزها نوجوانان تازه به دوران رسیده‌ای بودیم هم خوب به یاد داریم که جو حاکم چطور بود و چطور مردم تا ماه‌ها در کوچه و خیابان درباره قتل شیما رضایی صحبت می‌کردند. لطفا نگویید که پروژه‌های فلان و بهمان خراب‌مان کردند. ما خودمان مشکل داریم. شاید مشکل ما از جایی شروع شد که اتفاقات بد، خصوصا مرگ و فساد اداری، برایمان دیگر عادی شده رفت. آنقدر در رسانه‌ها شنیدیم که این تعداد آدم کشته شدند و ما بی‌تفاوت ماندیم که بالاخره شنیدن خبر مرگ آدم‌ها برای ما شد مثل شنیدن خبر مرگ چند تا پشه. یا خبر دزدی‌های کلان از وزارت‌خانه‌ها شد شبیه خبر دزدی یک چاکلت از یک دکان توسط پسر بچه‌ای چهار-پنج ساله. مشکل ما مشکل درونی‌ست. باید به خودمان نگاه کنیم....
Continue reading...

برای آزار و اذیت زنان بهانه تراشی نکنیم

afghanistan-street-harassment

صادقانه اگر بخواهم بگویم، تا قبل از دوره‌ی نامزادی‌ام درباره‌ی مشکلات زنان افغانستان اطلاعات زیادی نداشتم. من در یک خانواده و محیط نسبتاً مردانه بزرگ شده‌ام که به جز مادرم و مادرکلان پیرم، زن دیگری بین ما نبوده است. من سه برادر دارم و مادرم هم دیدگاهی سنتی به زن بودن دارد. مثل اکثر زنان افغان، او هم به این باور است که اطاعت بی‌چون و چرا از شوهر، یکی از کلیدهای دروازه‌های بهشت است. قبل از نامزادی می‌دانستم یک چیزی، یک مشکل بزرگ درباره زنان افغانستان و حقوق‌شان وجود دارد اما نمی‌توانستم آن‌را درک کنم. تا این‌که بالاخره با «فرشته»،...
Continue reading...

خانه باید خانه باشد

روی تخت‌خواب دراز کشیده‌ام و به سقف نگاه می‌کنم. آهنگ “The Here and After”، یکی از شاهکارهای Jun Miyake را گذاشته‌ام روی تکرار و هم‌چنان دارد می‌خواند. کتاب “The Book Thief” نوشته‌ی «مارکوس زوساک» هم کنارم افتاده و اصلا نمی‌توانم تمرکز کنم که بخوانمش. پیشتر می‌خواستم قسمت‌های پایانی داستان کوتاه «من این مرد را می‌کشم» را خلاص کنم (یک‌بار خلاص‌اش کرده‌ام، اما در حقیقت می‌خواهم تغییرش دهم)، نتوانستم. داستان روبه‌رویم، روی کامپیوتر، باز است و حتی نمی‌توانم به پاراگراف‌های باقی‌مانده‌اش نگاه کنم. سه بار بازنویسی‌اش کرده‌ام، اما هنوز هم نمی‌توانم قبول کنم که کارش خلاص شده و آماده است تا فرستاده...
Continue reading...

رپورتاژ برای خودم :)

طاهره، مادرش، مادر کلانت، همین خسر مادر بی‌پیرم را می‌گویم، از پشتش دویده رفت و چند دقیقه بعد پس آمد. این مادر کلان تو پیر است. اکثر وقت خواب است و مردنی. دم مرگ. اما این‌طور وقت‌ها که می‌شه، فقط بگویی کدام دختر چهارده ساله است و دویدنش آهو واری‌ست. همین که پس آمد گفت:«دختر مردنی، تا حالی دو ماهه نشده ای‌رقم شدی. نواسه‌ام کدام چیزی شوه، خودم می‌کُشم‌ات.» و رفت. می‌دانی جایش کجاست؟ یک گلیم خردترگ داره که عمرش از عمر خود طاهره هم زیادتر است، پاره پاره و رنگ پریده، او را می‌گیره و به حویلی می‌ره. صبح‌کی گلیم را پیش دیوار حاجی جاوید هموار می‌کنه و پیش آفتاب خواب می‌شه. تا طرف‌های دیگر. آفتاب که دور خورد، دیگرکی، گلیم خوده گرفته می‌بره او طرف حویلی، پیش دیوار غلام‌سخی‌شان، تا که آفتاب گم میشه. آفتاب که گم شد، خودش می‌خیزه و به اتاق چوچه‌گکش به کنج حویلی میره و زیر یک کمپل کهنه‌تر از گلیمی که داره خواب می‌شه. البته در این جریان، من، یا فرزانه، یا محبوبه، نان و چای و نصوار و نصواردانی و گلاس آب و خلاصه هر زهر مار دیگری که کار داشته باشه را برایش می‌بریم. نام‌مان را نمی‌گیره. فقط صدا می‌زنه «او دخترا» و یکی از ماها باید دویده پیشش بریم تا «او دخترا» ی دوم را نگوید. معمولا هم «او دخترا» ی دوم را نمی‌گه. یا ما دویده پیشش می‌ریم، یا او خودش آهو واری می‌خیزه و به خانه می‌آیه، و همی هر رقم دشنام که یاد داشته باشه نثارم‌مان می‌کنه و آخرش مثلا می‌گه بیارید برم یک گیلاس آب، یا این‌که نصوارم خلاص شده، یکی‌تان نصوار جور کنید برایم.

از داستان من این مرد را می‌کُشم

پ.ن: این داستان جمعه‌ همین هفته، ساعت ده صبح، در دُر دری کابل و به همکاری خانه ادبیات افغانستان برای حاضرین در جلسه توزیع خواهد شد و جمعه دوم به نقد گذاشته می‌شود. حضورتان مایه دلگرمی‌ست....
Continue reading...

به مناسبت روز جهانی کتاب و حق مولف: معرفی پنج رمان به شدت خواندنی

book-copyright-day

امروز روز جهانی کتاب و حق مولف است و من می‌خواستم از وضعیت داستان‌خوانی و حق مولف در افغانستان گله کنم اما بعد از نوشتن اولین سطر پشیمان شدم و ترجیح دادم که هیچ چیز نگویم چون این مشکلِ عمیقاً عمیق به این سادگی‌ها حل نمی‌شود. و از آن‌جایی که من هم تصمیم گرفته بودم از این به بعد برای مدتی خبرها و مطالبِ مثبت، خوب و مفید بنویسم، امروز هم تصمیم بر این شد که مطلب دیگری، از نوع مفید بنویسم. بنابراین سعی می‌کنم برای آن عده جماعت معدود کتاب‌خوان افغانستان چندتا از کتاب‌هایی را که در ماه‌های اخیر...
Continue reading...

رقابت دسته‌ای از شیعیان افغانستان برای دلبری از ایران

Imam-Khamenei

مسئله‌ی جالب برای من دستمال به دست بودن و موزه‌پاکی تعدادی از افغان‌هاست. این‌ها تذکره افغانستان دارند، خود را از نسل عرب می‌دانند، اما سنگ ایران را به سینه می‌زنند.

کنجکاو بودم که گزارش دیدار دیروز اشرف غنی با خامنه‌ای را بخوانم. وب‌سایت‌های ایرانی را که باز کردم، همه از اصطلاح «آیت‌الله خامنه‌ای» استفاده کرده بودند. حتی وب‌سایت رسمی خود خامنه‌ای (leader.ir) هم «آیت‌الله خامنه‌ای» نوشته است. اما چند وب‌سایت (مثلا خبرگزاری) افغانی از اصطلاح «امام خامنه‌ای» استفاده کرده بودند. یا مثل شفقنا نه تنها نوشته بودند که «حضرت آیت‌الله خامنه‌ای» بلکه نام کامل رئیس جمهور ما را هم اشتباه نوشته و از «احمدزی» در آخر اسم او استفاده کرده‌اند. درحالی‌که رئیس جمهور غنی مدت‌هاست که طی حکمی دستور داده تا دیگر از نام احمدزی در رسانه‌ها استفاده نشود و به نوعی با تغییر نام خودش موافقت کرده.

وب‌سایت اول را فقط شنیده‌ام که توسط «سید»های «شیعه»ی افغانستانی مدیریت گردانده می‌شود، اما…...
Continue reading...

دل‌مان گرفت بی‌خود

این روزها کتاب زیاد می‌خوانم. بلاگ زیاد می‌نویسم. به مردم بیش‌از حد لبخند می‌زنم و سعی می‌کنم شهروند خوبی باشم. سعی می‌کنم از این‌که در کشور خودم شهروند درجه یکی هستم لذت ببرم از زندگی‌ام. دلتنگی‌هایم را پنهان می‌کنم در تاریکی شب و دل‌خوش به شنیدن صدایی می‌شوم که باید در آغاز سال ۲۰۱۱ می‌شنیدم‌ش. این روزها دلم می‌خواهد جای هولدن می‌بودم. خصوصا آن‌جا که می‌گوید:

“Among other things, you’ll find that you’re not the first person who was ever confused and frightened and even sickened by human behavior. You’re by no means alone on that score, you’ll be excited and stimulated to know. Many, many men have been just as troubled morally and spiritually as you are right now. Happily, some of them kept records of their troubles. You’ll learn from them—if you want to. Just as someday, if you have something to offer, someone will learn something from you. It’s a beautiful reciprocal arrangement. And it isn’t education. It’s history. It’s poetry.”

― J.D. Salinger, The Catcher in the Rye

شگفت‌انگیز است، نه؟ بعد از گذشت این‌همه سال و بعد از خواندن این همه کتاب، هنوز هم با خواندن ناتور دشت سالینجر و سرگذشت هولدن موهای بدنم سیخ می‌شود و با خودم می‌گویم چطور ممکن است که یک نفر این‌قدر زیبا بنویسد؟ حاضرم در یک جزیره تنها باشم و سال‌ها تنها زندگی کنم اما این کتاب لعنتی با من باشد.

پ.ن۱: این مینیمال نیمه شخصی را برای از بین بردن دلتنگی نوشتم و حالا هم خوبم.

پ.ن۲: بعد از نوشتن مطلب قبل (پایین) بسیاری از دوستانم حضوری و در فیس‌بوک به من تاختند و حرف‌ام را رد کردند اما هنوز خوشحالم، چون حداقل نصف‌شان هم حرفم را تایید کردند و من هم به آینده امیدوار شدم.

پ.ن۳: ادامه مطلب هم ندارد (همیشه تنبلی‌ام می‌آید که این فیچر «کانتینیو ریدینگ» را در بین کدهای این قالب پیدا کرده و پاک‌ش کنم.)...
Continue reading...

زمان آن رسیده که همه باهم کار کنیم

کابینه جدید اشرف غنی

معروف‌ترین جمله‌ای که از جی اف کندی نقل قول می‌شود این است که: «نپرسید که دولت برای شما چه می‌کند. از خودتان بپرسید که شما چه کاری می‌توانید برای دولت انجام دهید؟» فقط کافی است که کمی عمیق‌تر به این جمله رئیس جمهور فقید آمریکا فکر کنیم تا به این نتیجه برسیم که «ما» در افغانستان نه به «دولت» کمک می‌کنیم و نه حتی به «خودمان» و آینده‌ی «فرزندان‌مان». مسئله‌ای که مهم است، این است که ما بعد از انتخاب دولت همه مسئولیت‌ها را می‌اندازیم گردن مسئولین. اما آیا تا به حال با خودمان فکر کرده‌ایم که ما چه کاری می‌توانیم برای دولت انجام دهیم؟ هر کاری. بله هر کاری که فکرش را بکنید.

اگر به دنبال پاکی و سرسبزی شهرمان هستیم، بهتر است که پیش روی خانه‌ی خودمان را پاک نگاه کرده و سالی چند نهال در شهر یا اطراف شهر غرس کنیم. اگر به دنبال امنیت هستیم، می‌توانیم یا خودمان عضو نیروهای امنیتی شویم یا اعضای خانواده‌مان را به این‌کار ترغیب کنیم. اگر شرایط عضویت در نیروهای امنیتی را نداریم می‌توانیم با اندکی پول، یا کمک غیر نقدی، یا حتی تشویق‌های معنوی از آن‌ها، به خودمان، خودشان، دشمنان‌مان و به دنیا ثابت کنیم که نیروهای امنیتی افغانستان نه از روی بیکاری، بلکه از روی عشق به وطن جذب ارتش و پولیس و امنیت ملی شده‌اند.

فرهنگ را می‌شود با نوشتن، با برگزار کردن مراسم‌های خوب (مثل جشن هم‌دلی که در نوروز امسال برگزار شد)، با تشویق کردن مردم و از همه مهم‌تر با «بافرهنگ بودن» خودمان دوباره ایجاد کرد. می‌گویند «نظام سیاسی را می‌توان یک شب‌ه تغییر داد. نظام اقتصادی را می‌توان در یک هفته یا یک ماه تغییر داد، اما فرهنگ و سواد مردم را نمی‌توان به سادگی تغییر داد و این زمانی در حدود یک نسل نیاز دارد.» اما من می‌گویم چرا نمی‌شود؟ چرا نشود؟ شاید زمان نیاز داشته باشد، اما اگر خوب باشیم و خوب عمل کنیم…. ...
Continue reading...