برای مُردن نیامده‌ام

محیط جدید دارد کم کم همه چیز را تغییر می‌دهد و از من آدم متفاوتی می سازد. خیلی چیزها در زندگی‌ام تغییر کرده. مثلا چند روزی می‌شود که بعد از سال‌ها دوباره دویدن را شروع کرده‌ام، کمتر سیگرت می‌کشم و (با وجود تمام مشکلات روحی) می‌کوشم که اوقات مفید بیشتری در طول روز داشته باشم. این روزها به معنی واقعی کلمه وب‌گردی می‌کنم. درست مثل سال‌های ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹ُ، پیش از این‌که فراگیر شدن شبکه‌های اجتماعی آن عادت خوب را از ما بگیرد. لیستی از وبلاگ‌های مورد علاقه‌ام تهیه کرده‌ام و هر روز با اپلیکیشن فیدلی مرورشان می‌کنم (گوگل ریدر یادتان هست؟) از آن‌طرف، اپلیکیشن فیس‌بوک را از موبایلم پاک کرده‌ام و Medium یکی از جاهایی‌ست که سعی می‌کنم به جای فیس‌بوک، از آن استفاده کنم. اما از این حرف‌ها که بگذریم، راستش این روزها به شدت بهم ریخته‌ام. تبدیل شده‌ام به یک آدم ضعیف‌النفس بی‌بنیه. جالب این‌جاست که وقتی...
Continue reading...

آن خشم دیرساله دگر منتشر شده است

shah-dokht-ghazni

دیروز یکی از عجیب‌ترین روزهای زندگی‌ام بود. هفت‌ونیم صبح خودم را به دفتر رساندم. از ترس این‌که مبادا به خاطر تظاهراتی که قرار بود برگزار شود، در راه‌بندان بمانم. نشستم پشت میز و کامپیوترم را روشن کردم. اما راستش طاقت نیاوردم. من در محل کارم چه می‌کردم؟ چرا در خیابان نبودم؟ چرا بین مردم نبودم؟ ساعت هشت، درست همان وقتی که بقیه همکارانم می‌آمدند، من از دفتر مرخصی گرفتم و خودم را به تظاهرات رساندم. مردم زیادی آمده بودند. شاید حدود بیست هزار نفر. پیر و جوان. من هم رفتم بین‌شان. جنازه‌های سر بریدگان زابل را بر دوش گرفتیم و هفت کیلومتر پیاده رفتیم و خودمان رساندیم پیش ارگ ریاست جمهوری افغانستان. که فریاد بزنیم. که دادخواهی کنیم. که نگذاریم مردم بیشتری در افغانستانِ غرق در فساد کشته شوند. روز عجیبی بود. روز غریبی بود. هم ناراحت بودیم و هم خوشحال. ناراحت به خاطر از دادن تعداد دیگری از هم‌وطنان‌مان و خوشحال از اتحادمان....
Continue reading...

چرا می‌ترسم که از افغانستان برآیم؟

bamyan

پاییز‌ که می‌شود، احساساتم فوران می‌کند. نیست که متولد ماه میزان هستم و کمی هم احساساتی، شاید این فزونی بر علت شود، اما مطمئنن احساساتی که این روزها گریبان گیرم شده دلایل بیشتری دارد. راستش این روزها همه چیز در زندگی خوب پیش می‌رود جز چند لنگیدن اساسی. از ابتدا شروع کنم: چند ماهی می‌شود که به خانه‌ی بهتری نقل مکان کرده‌ام. با دوستان جدید و خوبی آشنا شده‌ام. چند سفر خوب رفتم. به مهمانی‌های خوبی دعوت شدم. پروژه‌ی بزرگ شرکتی را که برایش کار می‌کنم با موفقیت سپری کردیم. از صحبت‌های مدیران دفتر چنین بر می‌آید که اگر بخواهم، حاضرند قراردادم را تمدید کنند. به علاوه‌ی این‌ها دو تا فرصت شغلی خوب دارم و یک فرصت شغلی خوب را هم رد کردم.

و این‌که چندی‌ست که ویزای سویدنم آمده و مرا به فکر فرو برده است. راستش می‌ترسم که از افغانستان برآیم. تا همین چند وقت پیش، وقتی به موضوع رفتن به سویدن فکر می‌کردم، برایش تنها یک دلیل می‌یافتم. تنها و تنها یک دلیل. اما حالا دلیل‌ام کمی مردد به نظر می‌رسد و مرا هم مردد کرده است. با خودم فکر می‌کنم که اگر دلیل من دیگر دلیل نماند، من هم ویزا را مسترد می‌کنم. اما چرا؟...
Continue reading...

و اما بازهم زندگی

مدتی این مثنوی به تاخیر افتاد.

امشب که رفته بودم زیر دوش آب، یا به لهجه‌ی کابلی‌ها، زیر شاور، برای مدت زیادی به آینه خیره شده بودم و خودم را می‌دیدم. چند روزی می‌شود که ریش‌هایم را نتراشیده‌ام و روی صورتم سیاه شده‌اند. البته به آن هم فکر نمی‌کردم که آیا ریش را بگذارم بلند شود یا نه. اما دیدن همین دانه‌های سیاه ریش، نقطه شروعی بود برای این‌که در فکر فرو بروم. یادم آمد آن‌وقت‌ها که تازه به خودم می‌گفتم جوان شده‌ام، یعنی همین هشت سال پیش، هجده سالگی را می‌گویم، چقدر رویاهای بزرگی برای زندگی داشتم. درست است که حالا هم ریش درست و حسابی و منظم ندارم، اما آن‌وقت‌ها حتی نمی‌شد نامش را ریش گذاشت. چیزی که بود، رویا و آرزوهایی بود برای موفقیت در زندگی. امروز اما خیلی چیزها فرق کرده. ریش‌مان پرپشت‌تر شده و رویاهامان کم‌پشت‌تر. به شدت گرفتار روزمره‌گی شده‌ام. از صبح که می‌روم دفتر، تا دم دم‌های غروب آفتاب همه‌اش «ددلاین» است و کار و گزارش و تکمیل پروژه. به خانه هم که بر می‌گردم، خصوصا از وقتی که دیگر آشپز نداریم، یا باید فکر کنم که شام چی بخورم، یا این‌که کجا بروم شام بخورم. آخر شب هم معمولا می‌ماند برای چت کوتاهی با فرشته، چک کردن آخرین اخبار و تایم‌لاین‌های فیس‌بوک و توییتر و خواندن مقالاتی که در طول روز دیده‌ام اما نتوانسته‌ام کامل بخوانم. اگر هم توفیقی شد دو صفحه کتابی می‌خوانم یا یک فیلم خوب می‌بینم.

به طور قطع، بیدار شدن و درک وضعیت روزمره‌گی برای آدمی به سن و سال من به هیچ عنوان دیر نیست. وقتی که زیر آب، روبه‌روی آینه خودم را می‌دیدم، چیزی که برایم بیشتر وحشتناک می‌نمود، این بود که آن‌قدیم‌ها وقتی به آینده فکر می‌کردم، برای بیست و شش سالگی‌ام خواب و خیال‌های زیادی داشتم. اما درست یک ماه و یک روز دیگر می‌شوم بیست و شش ساله. هدف‌هایم؟ بهتر است که نپرسید. حتی به نیمی از آن‌ها هم نرسیده‌ام. از وضعیتی که امروز دارم ناراضی نیستم، اما طبیعتا می‌شد که خیلی بهتر از این‌ها باشد. نمی‌گویم بدتر. دوست ندارم حتی درباره‌اش فکر کنم.

هفته پیش با هادی در یک کافه نشسته بودیم و صحبت می‌کردیم. سه شب پیش هم با اسد از طریق اینترنت گپ می‌زدم. لپ کلام هر دویشان این بود که:«به نظر می‌رسد تو تمام هم و غم خودت را گذاشتی تا ابتدا تمام آثار ادبی خوب دنیا را بخوانی، تا بعد بتوانی یک اثر خوب ادبی حداقل در سطح منطقه بنویسی.» خب شاید تا این‌جای گپ‌هایشان خوب به نظر برسد. اما ادامه گپ‌شان مهم‌تر بود برایم. این‌که:«اولا آثار ادبی خوب تمامی ندارند. دوما هرچه بیشتر بخوانی، احتمال این‌که بیشتر از خودت ناامید شوی و بخواهی کم‌تر بنویسی زیادتر است. سوما، چشم برهم بگذاری عمری گذشته و تو هنوز هم کار قابل توجهی نداری.» راست می‌گفتند:«پس شروع کن به نوشتن.» می‌دانستند که گاهی می‌نویسم. می‌گفتند:«بیشتر بنویس. زیاد بنویس. همیشه بنویس. تا این‌که یک اثر خوب بدهی بیرون.»

نمی‌دانم فردا چه خواهد شد. مثل همیشه، مثل خیلی‌ها، مثل (شاید) خود شما، که هر روز تصمیم تازه‌ای می‌گیریم، تصمیم گرفته‌ام که از این به بعد بیشتر تلاش کنم تا حداقل، چهار سال دیگر، در سی سالگی‌ام، که سن مهمی‌ست، بازهم ننشینم و حسرت روزهای از دست رفته‌ام را نخورم.

اما، می‌دانم که نمی‌خواهم در سی سالگی‌ام، بازهم بیایم و در وبلاگم، مسیرهایی که باید می‌رفتم و نرفته‌ام را بنویسم. می‌خواهم در سی سالگی‌ام بیایم این‌جا و از مسیرهایی که رفته‌ام و درست رفته‌ام بنویسم.

به قول متنی که سر در وبلاگ دیوانه‌سرا گذاشته‌اند:«باید از یک جایی شروع کرد. منتظر ماندن برای فردایی بهتر، یعنی بی‌عملی و حسرت ابدی.»...
Continue reading...

برای دوستانی که فراقومی می‌اندیشند

در تمام این یازده سالی که در افغانستان هستم، امسال بیشتر از هر وقت دیگری احساسات قومی را در اطرافم احساس می‌کنم. حتی گاهی به خودم هم بدبین می‌شوم و فکر می‌کنم رفتارم نزدیک به قومی شدن است. خانم شهرزاد اکبر در مقاله‌ای به نام «سیاست، قومیت و راه دشوار دموکراسی در افغانستان» که برای روزنامه هشت صبح نوشته این رفتار را نقد کرده است. چه خوب است که ما بیشتر این روش و راه اشتباه را نقد کنیم و از عواقب بد آن بیشتر بنویسیم. اما انتقادی که من بر این مقاله و مقالات مشابه دارم این است که ما اکثر مواقع این «ما» را فراموش می‌کنیم. در راه‌حل ارائه شده در این مقاله، کلید حل مشکل به دست سیاست‌مداران است. اما همه می‌دانیم که قومی بودن سیاست، به نفع تک‌تک سیاست‌مداران و رهبران فعلی افغانستان است. آن‌ها از این طریق نان می‌خورند. آن‌ها هستند که به صورت مستقیم و...
Continue reading...

فرمانده ممد سیاه و سربازانش امنیت راه بهشت را گرفته بودند

حدود یک‌ماه پیش شهر بامیان رسما به عنوان اولین پایتخت فرهنگی کشورهای عضو سارک معرفی شد. من هم مثل هزاران افغان دیگر به این شهر رفتم تا در مراسم شرکت کنم (گرچه رفتم اما شرکت نکردم). برای من و امثال من که به مناظر طبیعی به شدت علاقه‌مندیم، بامیان و بدخشان در مقام ویژه‌ای قرار دارند. اما به نظر من بامیان در کنار زیبایی‌های طبیعی، مناطق تاریخی و افسانه‌ای بسیاری هم دارد که به این ترتیب یک سر و گردن از بدخشان بالاتر می‌ایستد. بعد از سفر به بامیان، مطلب زیر را برای وب‌سایت پیوندگاه نوشتم. عین مطلب را در ادامه گذاشته‌ام، اما پیش از خواندن آن، این توضیحات را مد نظر داشته باشید: ۱. مسافران بهسود، دایکندی (سرزمین مادری من) و غور هم از مسیر جلریز رفت و آمد می‌کنند. مسافران این مناطق، خصوصا مسافران بهسود، بسیار به ندرت و فقط از روی مجبوری از مسیرهای دیگر استفاده می‌کنند چون بسیار دور می‌شود. ۲. پاراگراف سوم همان‌جایی را توصیف می‌کند که طالبان گاهی به جاده می‌برآیند، مسافران را پیاده می‌کنند و با پیدا کردن کوچک‌ترین مدرک (مثل کارت دولتی، کارت دانشجویی، شماره تلفن مقامات دولتی) آن‌ها را سر می‌بُرند. بله، نام آن‌جا دره جلریز است. ۳. به گفته بسیاری از دوستانم، بامیان گوشه‌ای از بهشت است که روی زمین افتاده. فرمانده ممد سیاه و سربازانش امنیت مسیر این بهشت را گرفته بودند....
Continue reading...

قهرمانان جلریز

به علی، خواهرزاده قوماندان «ممد سیاه» تلفن می‌زنم و آدرس را می‌گیرم. سر کوچه همان آدرس منتظرم ایستاده. باهم می‌رویم پیش ابراهیم و علی. عکس ابراهیم و علی را قبلا در لس‌آنجلس تایمز دیده‌ام. سلام و علیک می‌کنیم و وارد اتاق می‌شویم. یک خبرنگار و یک عکاس هم می‌آیند و علی و علی و ابراهیم شروع می‌کنند به تعریف کردن واقعه جلریز. وحشتناک‌تر از آن چیزی‌ست که تصورش را می‌کردم. جانم داغ آمده. از دولت به شدت عصبانی می‌شوم. با خودم می‌گویم چرا رسانه‌ها نتوانسته‌اند عمق فاجعه را بازتاب دهند. چرا اکثرا نوشته‌اند که علی، خواهرزاده ممد سیاه که در زمان حمله در کابل بوده، فقط به مسولین تلفن زده است. درحالی‌که علی می‌گفت نه تنها زنگ زدم، بلکه پیش خیلی از رهبران و مسولین رفتم. تا ساعت دو بعد از نیمه شب پشت کمک می‌گشتم. پاسخ؟ همه می‌دانیم که پاسخ مسولین چه بوده. سی‌وپنج نفر شهید می‌شوند. اما این فقط تعداد شُهداست. تعداد کسانی که مفقود هستند، اسیر گرفته شده‌اند، جنازه‌شان پیدا نشده، و یا شاید حالا در دشت و بیابان‌های هزاره‌جات سرگردان باشند معلوم نیست....
Continue reading...

یک راه‌حل ساده برای حادثه جلریز

رفته بودیم پارک زرنگار. فعالین مدنی جلسه‌ای داشتند که چطور برای فاجعه #جلریز عدالت‌خواهی کنند. برای من این جالب بود که انواع و اقسام راه‌حل پیشنهاد شد. مثل کنفرانس مطبوعاتی، تحصن، راهپیمایی، وارد کردن فشار بر پارلمان (برای استیضاح وزیر امور داخله)، و غیره… اما هیچ‌کس حتی حرفی از ایجاد یک کمپین در رسانه‌های اجتماعی نزد. وقتی من گفتم که برعکس طالبان ما یک پلان حساب‌شده برای استفاده از رسانه‌های اجتماعی نداریم و مثال آوردم که طالبان در این اواخر از تمام تکنیک‌های رسانه‌های اجتماعی برای ایجاد جنگ روانی استفاده می‌کنند و گفتم که مثلا می‌دانند که چطور از هش‌تگ استفاده کنند، خیلی‌ها حتی نمی‌دانستند که هش‌تگ چیست.

گپ‌هایم را خلاصه می‌کنم و راه‌حلم را این‌جا می‌نویسم. فقط همین‌قدر می‌گویم که ما هنوز قدرت رسانه‌های اجتماعی را خوب درک نکردیم....
Continue reading...

تبعیض قومی؛ با اژدهای هفت سر افغانستان بیشتر آشنا شوید (۱)

حتی اگر بی‌خیال‌ترین و سرخوش‌ترین افغان روی زمین هم که باشید، وقتی یک ماه در افغانستان زندگی کنید، حتما یک سوال در ذهن‌تان خلق می‌شود. «چرا افغانستان امروز اینقدر مشکل دارد؟» و اگر این سوال را در یک جمع مطرح کنید، به احتمال بسیار زیاد، پاسخ‌هایی مثل این موارد می‌گیرید: «چون امنیت ندارد و نیروهای امنیتی هم توان مقابله با شورشیان را ندارند.» «چون اقتصاد مردم ضعیف است و اکثرا به فکر جیب خودشان هستند.» «چون فرهنگ مردم پایین است.» «چون بی‌سوادی در بین مردم زیاد است.» «چون رهبران سیاسی متعهدی نداریم.» «چون ….»

اما شخصا فکر می‌کنم بزرگ‌ترین مشکل ما تبعیض قومی است. شاید کسانی که مرا دورادور می‌شناسند با خودشان فکر کنند که من این حرف را از خاطر هزاره بودنم می‌زنم. اما این‌طور نیست. با این‌که امروز ثابت شده هزاره‌ها در افغانستان بیشترین آسیب را از تبعیض قومی دیده‌اند اما صادقانه اگر بگویم، برای من مهم نیست که بر پدرکلان‌های من چه گذشت. سرگذشت آن‌ها در تاریخ آمده و همین کافی است. برای من مهم این است که بر فرزندان ما چه خواهد گذشت و میراث ما برای آن‌ها چه خواهد بود. کسانی که مرا از نزدیک می‌شناسند، می‌دانند که من از نگاه هزاره‌ها(ی متعصب) بدترین نوع هزاره هستم و هرچقدر هم تخصص داشته باشم و یا خوب صحبت کنم، اما چون هزاره بودن چندان برایم مهم نیست پس چندان آدم نرمالی هم نیستم. اما این مهم نیست که آن‌ها درباره من و راه من چه فکر می‌کنند. مهم این است که خودم درباره خودم چه فکری می‌کنم. و اتفاقا برای من نه تنها راه آن‌ها، بلکه راه همه‌ی انسان‌های متعصب اشتباه است.

شاید با خودتان فکر کنید که من چه آدم خوش‌خیالی هستم. در کشوری مثل افغانستان دم از متعصب نبودن می‌زنم. احتمالا با خودتان فکر می‌کنید که با این نوشته‌ام، توسط بسیاری از هزاره‌ها طرد خواهم شد و استدلال می‌کنید که از طرف دیگر اقوام «بای دیفالت» طرد شده‌گی هستم. پاسخ من این است که حتی اگر در این دنیا تنهای تنها بمانم، اما بازهم نمی‌خواهم روابطم را بر اساس قومیت و نژاد تعریف کنم....
Continue reading...

یک توضیح مختصر: دلیل رنگی شدن عکس پروفایل‌ها

شبکه‌های اجتماعی افغانستان، خصوصا فیس‌بوک امروز به شدت «وحشتناک» شده. قصه از جایی شروع شد که تعدادی از کاربران شبکه‌های اجتماعی با استفاده از ابزاری که فیس‌بوک در اختیار کاربران گذاشته عکس پروفایل‌هایشان را به رنگ‌های رنگین‌کمان (کمان رستم) در آوردند. این رنگ‌ها که رنگ پرچم شناخته شده‌ی همجنس‌گراها و ترنس‌جندرهای دنیا نیز هست، زمانی حساسیت برانگیز شد که روز گذشته دادگاه فدرال آمریکا ازدواج همجنس‌گرایان در تمام ایالات این کشور را قانونی اعلام کرد. و با تبدیل شدن رنگ عکس پروفایل‌های تعدادی از کاربران افغان، انتقادها (شما بخوانید توهین) از (به) کاربرانی که این کار را کرده‌اند شروع شد.

حالا من می‌گویم باشد. حرف شما قبول و نظر شما مورد احترام. یک مقدار آزادی بیان نیمه و نصفه داریم، و من به هیچ عنوان نمی‌خواهم خرابش کنم. شما ازدواج همجنس‌گراها را قبول ندارید و حتی از دیدن یک همجنس‌گرا متنفر و منزجر می‌شوید. صحیح است. باید به نظر همه احترام گذاشت. اما متوجه شدم که تعداد زیادی از کاربران یک طرفه پیش قاضی می‌روند. بنابراین لازم دیدم که توضیحات مختصری درباره این رنگی شدن‌ها بنویسم:...
Continue reading...